چگونه شد که ساکن یک دهکده یوگا به نام آناندا ویلج شدم

بخش ۱: در انگلیس

دیروز اولین سالگرد آمدنم به دهکده یوگای آناندا ویلج در کوهپایه های شمال کایفرنیا بود. این داستان آمدنم به آنجاست.

حدس میزنم که همه ماجرا با این پیام روی فیس بوک من به تاریخ ۲۸ جون ۲۰۱۳ شروع شد:

“لحظه هایی که درک میکنیم که همه یکی هستیم، که همه به واقع داریم هر یک از گریه ها و خنده های هر کسی که در زندگیمان شناخته ایم با هم تجربه و احساس میکنیم، همه چیز ساده و آرام میشود. همه چیز خوب میشود… دلهره، حسودی، نفرت، افسردگی و همه این چیز ها بنظر خیلی سریع شسته میشوند.”

حالا که دارم اینرا مینویسم، به چیز خارق العاده ای پی میبرم. باید بدانید که قبل از این تاریخ من هیچ وقت پیامهای اینجوری نمینوشتم. توی باغ پخش این حرفهای حکیمانه و الهام بخش نبودم. این جور چیزها اصلا توی فکر و آگاهیم نبود! آنقدر از شخصیتم خارج بود که دوستانم به شوخی جوابهایی مثل “آیا داری به حالت نیروانا میرسی؟” در پاسخ این پیامم نوشتند.

و آن چیز خارق العاده ای که الان دریافتم اینست که تنها چند روز پیش از نوشتن این پیام خواندن کتاب زندگینانه یک یوگی Autobiography of Yogi را شروع کرده بودم. هنوز چند صفحه بیشتر از کتاب نخوانده بودم و دست اول حتی جذابیتی هم برایم نداشت. به چیزهای که میخواندم خیلی مشکوک بودم و مطمئن نبودم که آیا داشتم از وقتم استفاده درستی میکردم.

اما چیزی در عمق وجودم، پیش از اینکه ذهن خودم بتواند به آن آگاه باشد، داشت متحول میشد. لابد آگاهیم یک خرده ای از خود کوچک بسمت خود لایتنهی بال زده بود که توانسته بود چنین پیامی بنویسد. داروهای توهم زا مصرف نمیکردم. همیشه یک حسی درونی به من میگفت که آنها راه درستی نیستند. آنچه که یوگاناندا در مورد کتابش زندگینامه یک یوگی گفته اینست که “او ارتعاش خودش را در آن نهاده.” لابد از همان صفحات اول ارتعاشش روی من کار کرده بود، کما اینکه خودم نمیدانستم که حتی از چند صفحه ای که خوانده بودم خوشم آمده یا نه!

حالا باید کمی زمینه این ماجرا را بگویم. من این پیام را از انگلیس نوشته بودم. برای دیدن رفیقم آنجا بودم. آن تابستان قرار بود که با رفیقم به مراکش برویم تا با دوست دختر آنزمانم آن کشور را بگردیم. اما مادر هستی رویدادهای آن زمان زندگیم را خیلی زیبا تنظیم و رهبری کرده بود. چند هفته پیش از دوستم از مراکش ایمیلی دریافت کرده بودم که در‌ آن گفته بود که احساس دارد که زمان آن رسیده که ما راه جداگانه ای از هم طی کنیم. طبیعتا درست نبود که با این شرایط برنامه سفرمان را به مراکش اجرا کنیم. به این خاطر من اقامتم را در انگلستان طولانی تر کرده بودم.

هنوز بخاطر جداییمان دلی زخمی داشتم، اما در انگلستان داشتم اوقات آرامش بخش و ذهن پروری را میگذراندم. کار زیادی نمیکردم. فقط کتاب میخواندم و مدیتیشن میکردم (تازه آنرا به تشویق دوست دخترم شروع کرده بودم) و با رفیقم وقت صرف میکردم. چیزی که داشت اتفاق می افتاد این بود که داشتم از سیاه چال ذهنم بیرون میامدم، که چند هفته ای در تلاطمی شدید در تلاش بود که پاسخ همه “چرا” ها را بیابد. حالا داشتم دیدن نور را میچشیدم. و همین طور سبکی را.

بخش ۲:     کتابی با ارتعاش یک استاد

پس به لس آنجلس برگشتم، با یک حس که چیزی دارد درون دلم باز میشود. یک انبساط درونی داشت رخ میداد. مرتب چشم انتظار فرصتی بودم که بتوانم کتاب “زندگینامه یک یوگی” را بردارم و بخوانم. یادم نمی آید چقدر سریع این کتاب را تمام کردم. چند روز یا شاید یک هفته ای بیشتر طول نکشید. بخاطرم میاید که با اس ام اس به خواهرم گفتم که “این اولین کتابی است که با گریه از سر به آخر رسانده ام.” من در بزرگسالیم گریه نکرده بودم. شاید تنها یکی دو بار به خاطرم میایند. چه اتفاقی داشت برایم می افتاد؟

میدانید، طی کل سی سال زندگیم، هیچ وقت برای زندگی معنی و مفهوم خاصی پیدا نکرده بودم. فقط به خودم عادت داده بودم که همه عیب ها را با تمرکز بروی هدف هایی که داشتم فراموش کنم و منتظر بمانم تا همه چیز خوب و خوش بشود. آن وقت درد و رنج ها از یادم میرفتند و به خودم میگفتم که “ببین به این بدیها نیست.” در این حال میماندم البته تا دفعه بعدی که زندگی آنروی بدش را دوباره نشانم میداد. و آنوقت دوباره سقوط…

اما، عزیزان، این راه درستی برای زندگی نیست. حالا که راه و دید دیگری برای زندگی پیدا کرده ام، به خودم اجازه میدهم که این را بگویم.

در ابتدا به داستانهای معجزه آسایی که در این کتاب آمده مظنون بودم و انتظار بالایی از کتاب نداشتم. اما کمی بعد یک چیزی در وجودم متحول شد. مقاومت ها و سد های فکریم همه به نحوی از میان رفتند. حالا میدانستم، عمیقتر از یک دانستن عقلانی، که آنچه میخوانم حق و حقیقت است. این ارتعاش استاد بود که داشت مرا از درون دگرگون میکرد.

و اینچنین زندگینامه یک یوگی همه زندگی را برایم روشن کرد. حس میکردم که چیزهایی که دارم میخوانم برایم ناشناخته نبودند و بلکه تنها از خاطرم پاک شده بودند. با شنیدنشان، در یک آن برایم روشن میشد که آنها را به عنوان حقیقت میشناختم و میدانستم، فرای یک دانستن صرفا ذهنی و منطقی.

این کتاب به من گفت که معجزات منکر طبیعت نیستند. بلکه قوانینی عمیقتر و نهفته تر زیر قوانین فیزیکی وجود دارند که علم حاضر هنوز به آنها پی نبرده است. به من گفت که زندگی خودش هدف نهایی نیست. بلکه، زندگی یک پرده نمایش نور و سایه است که به قصد سرگرمی درست شده و مهمتر از آن به هدف بیدار شدن یک جان (روان) از نمایش یا خواب زندگی. یعنی دیدن فرای آنچه به چشم میاید. یوگاناندا، نویسنده کتاب، همیشه یک شخص را در سالن سینما مثال میزد که، بجای همچون دیگران غرق شدن در درام تصاویر روی پرده، نور پروژکتور را به ته سالن دنبال میکند و مبدا همه نور را آنجا میابد. این کتاب با من تنها از دانش تئوری و فلسفی صحبت نمیکرد، بلکه تکنیک علمی و کاربردی کریا یوگا را به من رساند. این تکنیک از عهد کهن به همه قشرهای اجتماع اکنون هدیه شده و نه تنها برای یوگی هایی که در غارهای کوهستان خانه دارند. هدفش یاری انسان برای گام برداشتن بسوی مرحله سامادهی یا وحدت کامل با خداوند است.

بخش ۳:    در لس آنجلس

حالا زندگی را در لس آنجلس از سر گرفته بودم. تازه  کتاب “زندگینامه یک یوگی” را، که مثل برق خوانده بودمش، تمام کرده بودم و حالا میدیدم که دیدگاهم به هر زمینه زندگی از این رو به آن رو شده. 

یوگا فقط کش و قوس کردن روی حصیر یوگا نیست. تا اینجایش را دنیای مدرن کم کم دارد درمیابد. اما یوگا تنها حالت وحدت مطلق با آگاهی کیهانی هم نیست. دانش و هنری است که در هر مرحله هستی کاربرد دارد، از پیش پا افتاده ترین امور گرفته تا نهایت مطلق. یک یوگی که به بالاترین مرحله رسیده باشد در همه جوانب وجودی، چه مادیات چه مطالب مربوط به انرژی و چه روانی به کمال رسیده است. 

هیچ روزی برای من مثل سابق نبود. تازه دوره ارشد و دکترا را در دانشگاه UCLA تمام کرده بودم و کارم را که دو بلوک پایین تر از دانشگاه بود شروع کرده بودم، کاری که نظیرش کم گیر میاید. معلم و استاد کاریم، که یکی از پیش کسوتان رشته علوم کامپیوتر است، یک گروه بین المللی از محققان کامپیوتر و طراحی را دور هم جمع کرده بود،  مبلغ کلانی پشتوانه های دولتی و خصوصی گرد کرده بود و از ما خواسته بود که روی هر چیزی که دلمان میخواهد کار کنیم!‌ داشتم حقوق کلانی دریافت میکردم برای کاری که به واقع سرگرمی من بود و حاضر بودم مفتی انجام بدهم. کارهای تحقیقی جالبی در مورد کاربرد فن آوریهای هوش مصنوعی در زمینه برنامه نویسی کامپیوتر انجام دادم. مقاله هایی منتشر کردم و در مقاطع بین المللی ارائه دادم.

ولی زمان کودکیتان یادتان هست آن وقتی که یکی از اسباب بازی هایی که خیلی دوست داشتید بیشتر و بیشتر ته کمد میماند چون همه اش با اسباب بازی جدید تری که از عمو جان گرفته اید سرگرم بودید؟ این احساسی بود که الان داشتم. با گذشت هر روز، علاقه های جدیدم یعنی یوگا و مدیتیشن داشتند بیشتر و بیشتر از پشت زمینه به جلوی صحنه میامدند و کارهای پژوهشی من که هدفشان کمک به انسانیت بود را مقایستا برایم  کمرنگ و  کسل آور میکردند.

اسم یوگاناناندا را در سطح  شهرم آنلاین جستجو کردم و یک کلاس مدیتیشن پیدا کردم که توسط گروهی در شهر هالیوود غربی ارائه میشد که ادعا داشتند به یوگاناندا ارتباطی دارند. کنجکاوانه و بدون اینکه در مورد این گروه تحقیقی کنم یک شب سر کلاس حاضر شدم.

تا آن موقع کتاب زندگینامه یک یوگی را خوانده  بودم و با معنی مریدی و شاگردی یک استاد تا حدی آشنا بودم. اما به ذهنم خطور نکرده بود که در این دوره و زمان هزاران تن مثل من، در همین شهر، مورد تاثیر همین کتاب و همین گورو قرار گرفته اند و یک اجتماع  تشکیل داده اند. از قرار همین طور بود.

هیچ وقت لحظه ای را که وارد خانه ای که در آنزمان خانه آشرام آناندا در لس آنجلس بود فراموش نمیکنم. وقتی که وارد میشدم مردی، که بعدا به اسم ناریان شناختم که یکی از مدیران آن مرکز بود، اینطور بنظرم رسید که از راهی دور آدم های دیگری که آنجا بودند را داشت کنار میزد تا به استفبال من بیاید. آنقدر گرم و دوستانه با من خوشامد کرد که یک لحظه پیش خودم فکر کردم “آیا من و این آقا از قبل همدیگر را میشناسیم؟” و با اینکه شاید نه در این زندگی اما همیشه احساس کرده ام که در زندگیهای قبلی مان ما با هم دوست و شاید گوروبای (مریدان یک گورو) بوده ایم. 

این احساسی است که همیشه با آناندا و آن گروه از آدمهایی که آنروز اول در خانه بزرگ ویلایی در لس آنجلس دیدم داشته ام. روز های بعدی هم ( از آن به بعد مرتب برای شرکت در کلاس ها و برنامه ها به آناناندا رفت و آمد میکردم) چه آنجا چه مراکز دیگر و یا سرانجام آناندا ویلج همیشه همین حس را برایم داشته اند، یعنی احساس خانه بودن جان و روانم.

میگویم خانه جان, همچنین به این خاطر که حالا برایم روشن است که من با هدایتی از درون به آنجا رسیدم. این هم یک داستان جنبی:

بزودی فهمیدم که آناندا یک اجتماع از پیروان یوگانانداست که سالهای آخر ۱۹۶۰ توسط یکی از مریدهای مستقیم خودش بنام کریاناندا تاسیس شده. یوگاناندا، که در پنجاه سالگی تن را ترک کرد، سازمان خودش را بنام Self Realization Fellowship تاسیس کرده بود، که مرکز بزرگ آن در لس آنجلس واقع است. اما آناندا یکی دو دهه بعد از رفتن یوگاناندا مستقلا تاسیس شد. SRF که موسسه رسمی و اصلی  یوگانانداست طبیعتا هنوز در دنیا از آناندا خیلی بیشتر شناخته شده است.

قبل از اینکه هیچ چیز از اینها را بدانم، وقتی میخواستم که کتاب صوتی زندگینامه یک یوگی را بخرم، دیدم که دو نسخه روی سایت audible.com موجود است: یکی جلد نارنجی داشت که بیشتر دانلود شده بود (و  بعدا فهمیدم که نسخه ایست که SRF چاپ میکند) و دیگری جلدی آبی داشت. کتاب نارنجی با صدای هنرپیشه معروف بن کینگزلی قرائت شده، اما کتاب آبی را شخصی بنام کریاناندا می خواند. حالا من با خودم فکر کردم که “خوب بن کینگزلی که کارش حرف ندارد، اما آقای دومی اسمش بنظر هندی میاید و لابد اصیل تر و وارد تر است به موضوع!”  تازه وقتی که به وسطهای کتاب رسیدم متوجه شدم که خواننده کتاب، کریاناندا، هندی نیست و بلکه مردی امریکاییست و از مریدان مستقیم یوگاناندا بوده. با گوش فرا دادن به کتاب صوتی زندگینامه یوگی، نه تنها داشتم آگاهی خودم را بطرف یوگاناندا تنظیم میکردم، بلکه از سوی صدایش بسوی مرید او، که بنا بود معلم و راهنمای معنوی من باشد. 

با اینکه منطقم در آن انتخاب غلط بود، من حس میکنم که نیرویی الهی داشت من را بسوی  کریاناندا، که اجتماعات آناندا را درست کرده، جذب میکرد. همچنین من با اینکه ساکن لس آنجلس بودم که جایگاه مرکز اصلی موسسه SRF یوگانانداست، به طرزی به ظاهر اتفاقی بجای SRF کلاس مدیتیشنی را پیدا کردم که گروه کوچک آناندا در آن شهر برگزار کرده بود. این هم اتفاقی نبود. (هیچ چیزی اتفاقی نیست.) هدایت یک گورو در کار بود تا من را به خانه و خانواده معنویم برساند.

بخش ۴:     درختان

یکی از شیرین ترین و گیرا ترین قسمت های کتاب زندگینامه یک یوگی برای من آنجاییست که، پس از سالها دردمندی بخاطر از دست دادن مادرش در سن یازده سالگی، موکوندای جوان (یوگاناندا) سرانجام ندای دلدار مادر الهی را میشنود:

“این منم که نگاهدار تو بوده ام، طی همه زندگی هایت، در قالب مهر بسیاری از مادران تو. در نگاهم ببین آن دو سیاه چشم زیبای از دست داده را که میجویی!” یوگاناندا به ما میگوید که “سخنانش سرانجام به زخم های کهنه ام شفایی نهایی بخشید.” او اینجا از یک شفای “نهایی” سخن میگوید، یعنی نه شفایی که از روی آرام کردن موقتی درد ها باشد، چیزی که ما اکثرا تجربه میکنیم. بجای شفایی انفعالی که دستخوش یک نیروی خارجی است و منتظر است ببیند که ضمیر نفس (ego) برای اندکی راضی شده یا نه، یک شفا وقتی “نهایی” میشود که از روی یک نیروی فعال درونی سرچشمه گرفته باشد و با یک فهم باطنی و ایمانی راسخ به یک حقیقت و راستی همراه باشد.

و برای من هم همین کلمات مادر هستی، از روی نوشته های گورویم، بودند که به من شفایی نهایی دادند از رنجی که بخاطر جدا شدن از عشقم کشیده بودم. به طرزی واقعی و عمیق دریافتم که آن چیز که دلم گم کرده بود همین جا درون خودم جا دارد. فقط کافیست که چشمها را ببندم، ذهن را متمرکز و تنظیم کنم و آن وقت آن شیرینیی که احساس میکردم دوست من از خودش ترشح میکرد را در وجود خودم حس کنم. دلیلش اینجاست که راه رسیدن به منشا واقعی همه چیز از درون خود ماست. جان های فردی تنها کانال و بازتابی هستند از آن چه که میجوییم.

حالا هدف من این بود که آن عشقی را که حس کرده بودم به سوی همه چیز و همه کس گسترش بدهم، بجای اینکه آنرا در قفس رویدادی از گذشته زندانی کنم. به کمک مدیتیشن، که حالا بخشی از برنامه روزانه ام شده بود، کم کم داشتم به معنای واقعی زنده و بیدار می شدم.

یک دفعه این داستان عشقم را با نارایان از مرکز آناندا در لس آنجلس در میان گداشتم. پاسخ او چیزی بود که داشت خودش برایم در آن زمان اتفاق می افتاد: “تا دوست داشتن و عشقم را به همه چیز گسترش بدهم: یعنی به خداوند.” این برای من یک تثبیت بود که راه درستی پیش گرفته ام.

فقط کافی بود که بگذارم انجام شود. ما برای اینکه عشق همه گیر را حس کنیم کاری لازم نیست انجام بدهیم، چون سرشت عمق درون ما همین است! بلکه کاری که باید بکنیم این است که آن کارهایی که آن عشق را می پوشانند و سرکوب میکنند را متوقف کنیم: مثل ذهن مغشوش و شلوغ، خواستن این چیز و آن چیز، خواستن عشق، انتظار دریافت عشق یا جست و جو برای آن، بجای احساس کردن آن و هدیه کردن آن به دیگران.

این شد که کم کم به بیداری و آگاهی در لحظه ها رسیدم، که گرانبها ترین چیزیست که میشود در این دنیا پیدا کرد، چیزی که از سن ۱۸ سالگی آنرا گم کرده بودم.

قدم زدن هایم بین خانه تا سر کارم میان باغچه های خیابان ها و کوچه های معمولی لس آنجلس برایم به قشنگترین لحظه های روزم تبدیل شد. بالاتر از همه چیز، عاشق درخت ها شدم. درختهای بسیاری بودند که تازه متوجه وجودشان شده بودم، چه بسا که شاید ماهها همان راه را بدون دیدن آنها طی کرده بودم. حالا وقتی از کنارشان رد میشدم انگار که میتوانستم وجودشان را حس کنم. بعضی وقتها می ایستادم و با آنها حرف میزدم. حس میکردم که مادر هستی پشت هر کدامشان پنهان شده.

آن زمان کلی عکس از این درخت ها گرفتم. این ویدیو چندی از آنان را نشان میدهد:

این طور شد که کم کم راهم به سر کار طولانی تر و طولانی تر میشد، چون مرتب با دیدن گل ها و درخت ها حواسم پرت میشد. و به سر کار هم دیر تر و دیر تر میرسیدم! این شروعی بود برای به پایان رسیدن کارم.

طی این دوره بود که برای اولین بار به انگلیسی که زبان مادریم نیست شعری به ذهنم آمد. و بعد بیشتر نوشتم. این ترجمه فارسی این شعر است:

سهراب و درخت

ای مادر درخت!
سپیده دمان به دامانت خواهم آمد
و بر قامتت سجده خواهم برد

و تو را خواهم پرسید:
آیا تو قائم مقام مادر هستی نیستی؟
یا شاید خود مادر الهی ای،
که دارد به اذهان آدمیان چهار گوش عالمیان میخندد؟

خود عشقی؟ به توان بینهایت؟
که ریشه در هیچ دارد و شاخه در همه چیز؟

فصلی آمد. زیبایش را چه زیبا بازتاباندی.
جغدی آمد. عشقت پابرجا ماند.
جغدی رفت. باز عشق ورزیدی.
کرکسی بر شاخه ات نشست. عشق تو همچنان برجا ماند.

به من بگو.
پرهایشان را نشمردی؟
نگفتی که از کدامین آبادی به سراغت می آیند؟
شاخه خوبی را پنهان نکردی؟
نگفتی که بیا بهترینها را برای دست آخر نگاه داریم؟
نگفتی که روزهای تعطیلی روی شاخه هایم ننشینید؟
آیا گوش دلت را به ترانه هایشان ندادی؟
آیا، در خاطرات میوه های رفته، خود را گم ندیدی؟‌ برای دلبران پر زده شاید؟
به من بگو که آیا حساب سالهایت را داشتی؟
به انتظار روزی که نابترین بهاران، سرانجام، به این سرزمین بنشیند هرگز
ننشستی؟

آیا برق و تار زمان نگاه تو را غافل از هستیت نکرد؟
نیامد آن روز، شاید، که نیروی زندگانی و عشق را بخاطر نیاوری؟
نپنداشتی که شاید چنار دیگری شادابی به برگهایت بستاند؟
نگفتی که آفتاب وجود ندارد؟ آسمانی نیست؟
بلکه باور داشتی که نمیتوان دانست؟

نشد که نگاه آفتابت پایین کشیده شود؟
و درود خورشید در رویایی دیگر گم؟
روزی از ستم بادهای زمان به گلایه نخروشیدی؟
شکایتی برای فصول ننوشتی؟
نشد که در پی رایحه ای بهتر، زمین دیگری بگزینی؟
در کولاک بهمن، تابستان را ندا ندادی؟
خنک نسیمی را در آفتاب سوزان تموز؟

مرا بگو.
مهمانهای روزانه ات را شمار نکردی؟
در تنهاییت رنگ نیانداختی؟
آیا بزرگواری تو در گوشه نشینی بیشتر نتابید؟
آیا نیمروزی رسید که آسمان چنگی به دل نزد؟

مادر درخت،
مادر جان،
به من بگو.
آن روز فرا رسید که کمال در دسترس نباشد؟ خشک و خسته کننده؟
آیا روزی آمد که باید برای کار روی تیرگیها بسر شود؟
نشد که پیشامد ناخواسته ای،
تو را از فتح قله خویشتن محروم کند؟

[برای سهراب]
۱۰ جون ۲۰۱۵

بخش ۵:     راه و طریقت کریا یوگا

حالا که به گورو و خانه و خانواده معنویم، در مرکز آناندا در لوس آنجلس، رسیده بودم، همیشه سر هر کلاس و برنامه ای که می گذاشتند حاضر بودم. هر کتابی را که از تعلیمات یوگاناندا پیدا میکردم فوری تمامش میکردم. آموزگار و پل رابط به گورو برای من سوامی کریاناندا بود. سوامی یکی از شاگردان مستقیم یوگاناندا و موسس اجتماع آنانداست. او همچنین صدای روی کتاب صوتی زندگینامه یک یوگی بود. وقتی من به جمع آناندا پیوستم فهمیدم که سوامی چند ماهی پیش از این دنیا رخت بر بسته.

با این حال احساس میکردم که عمیقا به او نزیدک هستم: با خودش و با صدایش و با نوشته هایش، ارتباطی که به احتمال زیاد در زندگی های گذشته شکل گرفته. من با غرق کردن خودم در همه آثارش با سوامی آشنا شدم و انس گرفتم. و باید بدانید که تعداد آثار او خیلی زیاد است! او صدها کتاب و آهنگ و سرود (chant) و کتاب صوتی و سخنرانی و غیرو خلق کرده. اما سوامی هیچ وقت از خودش چیزی درس نمیداد و هرگز خودش را به عنوان گورو تلقی نکرد. بلکه ماموریت الهی سوامی انتقال شفاف گوروی خودش یعنی یوگاناندا و جوهر آموزه ها و آگاهی اعلای او به ما بود.

برای من سوامی کریاناندا مثال یک کانال است که از طریق آن میتوانم به آگاهی گورویم دسترسی پیدا کنم. طرز بیان و ابراز او از آموزه ها و آگاهی یوگاناندا، به دید من و خیلی های دیگر در مراکز مختلف آناناندا در سراسر جهان، ساده و پاک ترین و شفاف ترین و دست نخرده ترین است. زندگینامه خودش، که “راه نو” (New Path) نام دارد، کتابی بسیار دلنشین است. بارها وقتی صفحات آن کتاب را میخوانم احساس میکنم که انگار دارد از تجربه ها و مخمصه های دوران کودکی و نوجوانی و بزرگسالی خودم صحبت میکند.

آناندا یک سری کلاس بنام

Ananda Course in Self Realization (سری درس خود یابی)

ارائه میکند که حالا بطرز آنلاین هم فراهم هستند. این کلاس ها شامل اینها هستند:

۱) Lessons in Meditation (درس هایی در مدیتیشن)

۲) The Art and Science of Raja Yoga (هنر و دانش راجا یوگا)

۳) Discipleship (شاگردی و مریدی)

۴) Preparation for Kriya (دروس مقدماتی پیش از دریافت کریا).

همزمان با شرکت در این کلاسها، دانش آموزان باید روی قوی کردن تمرین روزانه مدیتیشن خود در خانه کار کنند و در نهایت حدود ۱.۵ ساعت روزانه مراقبه (مدیتیشن) کنند.

کتاب راجا یوگای سوامی برای دانش آموزان یوگا، چه پیروان این راه خاص کریا یوگا باشند و یا راهها و آموزگاران دیگر، یک گوهر نادر است. بعضی وقتها من به شوخی میگویم:

“من تحمل این کتاب را ندارم. چون هیچ وقت نمی توانم بیشتر از یک پاراگراف از آن بخوانم. با خواندن هر چند خط، آنقدر جان و حالم متعالی و هیجان زده میشود که مجبور میشوم کتاب را ببندم تا آن چند خط را با دوستان در فیس بوک و جاهای دیگر قسمت کنم!”

یک دانش آموز کلاس سومی و چهارمی را تنها وقتی برمیدارد که عمیقا حس کند که زندگیش به این راه کریا تعلق دارد و یوگاناندا گوروی اوست. معمولا پس از یک سال یک دانش آموز که به شاگردی یوگاناندا درآمده میتواند تکنیک کریا یوگا را دریافت کند، تکنینک کهنی از مدیتیشن و پرانایاما (کنترل انرژی درونی) که یوگاناندا خودش از طریق خط گورهای خودش دریافت کرده و متقابلا به شاگردانش منتقل کرده.

کریا یوگا، و یا دقیقتر بگوییم “کریا یوگای لاهری مهاشایا از بنارس،” چیزی نیست که بشود با تماشای یک ویدیوی آنلاین در یوتوب (YouTube) آنرا آموخت! باید بطرز واقعی و درونی از طریق یک ارتباط معنوی و روانی بین گورو و شاگرد به شاگرد منتقل شود. تنها با هم کوک شدن و تنظیم و وصل کردن آگاهی شخص شاگرد به آگاهی گورو (attunement) است که نیروی واقعی آن در وجود شاگرد زنده میشود. یوگاناندا گفته است:

“!مثل ریاضیات کار میکند، یعنی هرگز ناکام نخواهد بود (devotion) کریا یوگا به اضافه عشق و جانسپاری”

اما وقتی این ارتباط به معنای واقعی و درونی شکل میگیرد، کریا همه زمینه های زندگی یک پیرو را متحول میکند. با دریافت کریا یک شخص به خواسته خودش زندگی و وجودش را برای هدایت و راهبری به دست گورو میدهد. به این خاطر این یک امر طبیعی است که، بعد از به راه کریا وارد شدن، تحولات و تغییرات در زندگی شخص زود به زود تر و شدید تر رخ میدهند. زندگیها از این رو به آن رو میشوند، و همیشه به سمتی که برای جان و روح انسان مثبت است.

و همین برای من اتفاق افتاد. حدود اکتبر ۲۰۱۳ به شاگردی گورویم در آمدم و در ماه نوامبر ۲۰۱۴ در مراسم دریافت کریا شرکت کردم. یک سونامی تغییرات اساسی داشت به سوی من موج میزد.

بخش ۶:     چیزی بنام جانسپاری. چیزی بنام خداجویی

حالا که مرکز آناندا را نزدیک خانه ام پیدا کرده بودم و دریافته بودم که آن کریا یوگای جادویی که یوگاناندا در زندگینامه اش از آن یاد میبرد را میشود، در این دوره و زمان و همین نزدیک محله خودم، دریافت کرد، طبیعتا با سر شیرجه رفتم. به سرعت مجموعه کلاس های مدیتیشن و راجا یوگا را تمام کردم و تمرین خانگی مدیتیشنم را جدی تر و بیشتر پیش گرفتم. به محض اینکه مجموعه کلاس های بعدی، یعنی کلاس مفاهیم شاگردی و مریدی و آمادگی برای کریا، ارائه شدند آنها را هم برداشتم. این چهار کلاس را حدود ۶ ماهه تمام کردم.

نارایان، مدیر مرکز لوس آنجلس، از من دعوت کرد تا برای مراسم بعدی دریافت کریا ثبت نام کنم. مشتاقانه همین کار را کردم. اما کمی بعد او مرا صدا زد و گفت که بهتر است صبر کنم. چون متوجه شده بود که من چند ماهی بیشتر نیست که وارد این راه شده ام. روال این است که قبل از دریافت تکنیک کریا، دانش آموز یکسالی به تمرین پرداخته باشد. او به من گفت که به یک علتی گمان کرده بود که من خیلی وقت بیشتری است که با آنها هستم.

من هم همین احساس را داشتم. وقتی آدم “به خانه اش میرسد” این احساسی طبیعی است. ممکن است همین حس را کرده باشید آن موقعی که با دوستی آشنا میشوید که آنقدر با هم همخو هستید که گویی سالیان سال با هم بوده اید.

به این سبب باید منتظر میماندم تا یکسال بگذرد. اما نوعی گسترش درونی داشت با سرعتی بالا در من رخ میداد. چه با کریا یا بی کریا، مدیتیشن ها و آموزه های یوگاناندا و توضیح های سوامی انگار داشتند مرا با یک موشک یک راست بسمت بالا پرتاب میکردند.

از همه چیز بالاتر داشتم جانسپاری (devotion) را می آموختم و تجربه می کردم. داشتم مادر هستی را بیشتر و ملموس تر در وجود خودم و همه جا حس میکردم. قلبم داشت به عشق پاک بی قید و شرط او، که پشت هر لحظه شب و روز پنهان است، بیدار میشد.

سرود مناجات خواندن (chanting) یک بخش مهم راه ماست. یوگاناندا گفته است: “سرود نیمی از نبرد است.” یک ساز هارمونیوم گرفته بودم و حالا گوش کردن به سرود و سرود خواندن بخشی از فعالیت های روزانه ام بودند. سرود خواندن یک وسیله بی همتاست، چرا که خیلی سریع شما را از فکرتان بیرون میاورد و مستقیما شما را به قلبتان باز میگرداند. و آنوقت است که بیداری و حس لحظه ها و در لحظه حال بودن سخت نیست.

بعد از تجربه کردن لحظه های شیرینی که قلبم با آتش حس عشق مادر الهی گر میگرفت، با خودم حس کردم که لابد آن “به خدا رسیدنی” که از آن سخن گفته اند همین است. به واقع رسیدن به خداوند چیز ساده ای است. گورویم میگوید: “خدا ساده است و همه چیز دیگر پیچیده.”

همراه خدا بودن برای یک ذهن مادیگرا چیزی بی معنی و مذهبی و شاید حتی خمیازه آور باشد. از سوی دیگر برای بسیاری از آدمهای طرفدار معنویات، رسیدن به خدا چیزی صرفا تاملی و مطلقا غیر قابل دسترسی است. اما واقعیت این است که اگر شما آن لحظه ای را تجربه کرده باشید که کاملا با همه حواس و وجودتان در زمان حال بوده اید، در یک آگاهی و هوشیاری باز و آزادی که با ازدحام افکار و خواست ها و نیاز ها مغشوش نشده باشد، یک حس پاک سروری را حس کرده باشید که از روی لذات فرار حواس بدست نیامده باشد، شما در آن لحظه با خداوند هستید. و یا شاید به آن حال بسیار نزدیک باشید.

بنظر من جستجوی خدا زیاد به تلاش و کوشش مربوط نیست، چرا که این کلمات به زمان و آینده اشاره دارند. بلکه، به خدا رسیدن بیشتر به حاضر بودن و رضایت داشتن مربوط است، که میشود آنها را در هر لحظه ای فراخواند. منظور من رضایت دادن به رها کردن این عقیده ذهن است که ما در این لحظه اکنون کامل نیستیم و چیزی کم داریم. منظور من پشت سر گذاشتن همه چیز است و به راستی حس کردن این واقعیت است که در همین لحظه حال ما در سرور خداوند تکمیل هستیم و هیچ چیزی کم و کسر نداریم.

در این زمان بود که داشتم سعود آگاهی را تجربه میکردم، جانسپاری و عشق الهی را تجربه میکردم، پیشرفت معنوی را تجربه میکردم. حالا داشتم قانع میشدم که تکنینک آنقدر ها مهم نیست: این تکنیک و آن تکنینک را دانستن، قوی یا ضعیف بودن در آنها، نفس را با شمار درست نگاه داشتن، چند دفعه در روز و به چه مدت مراقبه (meditation) کردن و چیزهای دیگر…

حالا برخلاف گذشته دیگر به تکنیک و دریافت کریا بی اعتنا شده بودم، با اینکه یکسالی بیشتر سپری شده بود. غرق شدن در دریای بی کران جانسپاری و عشق احساس خیلی خوبی داشت و حس نمیکردم که به هیچ چیز دیگر نیازی داشته باشم.

اما باز هم این نارایان بود که این بار مرا تشویق کرد که تکنیک کریا یوگا را دریافت کنم. او به من یاد آوری کرد که درست است که جانسپاری بیش از هر چیزی اهمیت دارد، اما دانستن تکنیک هم برای اینکه ما را بالا بکشد و بالا نگاه دارد لازم است. یوگاناندا در این مورد میگوید:

“!مثل ریاضیات کار میکند، یعنی هرگز ناکام نخواهد بود (devotion) کریا یوگا به اضافه عشق و جانسپاری”

اینگونه شد که او باز مرا به دریافت تکنیک کریا یوگا مشوق کرد. بعدها، پس از مراسم کریا، دریافتم که نه تنها تکنینک کریا نیروی عظیم و دگرگون کننده ای دارد، بلکه خود کریا با تکنیک ختم نمیشود. کریا یک روش کامل زیستن است که شامل همه مراحل زندگی یک مرید میشود: جسم و فکر و جان. مادی و انرژی و سببی.

بخش ۷:     چشیدن نیروی نهانی روانم

چیزی به غیر از عشق و جانسپاری داشت درون من اتفاق می افتاد. ظاهرا که به هوشیاری و قناعت و خوشنودی واقعی در همه لحظه ها رسیدن هدیه های بسیاری به همراه می آورد.

با وسعت گرفتن حس آگاهی درونیم و بیشتر بیدار شدن به یک واقعیت نهانی و بنیادی که نمایش دراماتیک زندگی جلوی چشممان هیچ دستی به آن ندارد، و با فاصله گرفتن فهم و آگاهیم از جهان ماده، دیدم که حقایق و وقایع دنیای فیزیکی هم دارند جلوی چشمم تغییر میکنند.

سر کار، انرژی دور و برم به یک نوعی متعالی تر و نورانی تر شده بود. صحبت هایم با همکارها انگار محترمانه تر و روشنفکر شده بودند. همه به نظرم با من جور تازه ای برخورد میکردند. برخوردم با خانواده ام هم همین طور بود: مرتفع تر.

مفهوم “تغییری که میخواهی در دنیا ببینی باش” که بدست گاندی مشهور شد را شنیده بودم. اما همیشه آنرا در قالب یک حرف انگیزه آور درک کرده بودم. نمیدانستم که میشود آنرا اینقدر ملموس تجربه کرد! قبلا فکر میکردم که معنی آن این است که “تو وظیفه و نقش خودت را ادا کن.” اما حالا درمیابم که چیزی که به واقع به ما میگوید این است که: “خودت را عوض کن و ببین که دنیا با تو عوض میشود.”

برکت دیگری که در زمان واحد داشتم هدیه میگرفتم یک نیروی تازه خلاق بود. احساس میکردم که یک رود بزرگ خلاقیت که مدتها بسته بوده حالا باز و جاری شده. سر کار ایده هایی مبتکرانه مرتب بسراغم می آمدند و پروژه های تحقیقاتی جالبی را دنبال میکردم. زود به زود شعرهای جدید به ذهنم می آمدند. در این مدت به من الهام شد که کتاب زندگینامه یک یوگی را به فارسی ترجمه کنم. و غیرو.

سابقا کارها فقط با تقلا و زور و سختی انجام میشدند. جوری که حالا همه چیز پیش میرفت کاملا برایم پدیده ای تازه بود.

اینطور شد که اولین شعر انگلیسیم را به اسم “مادر درخت” نوشتم. یک روز فکر این به سرم زد که شعری در مورد درختها بنویسم. اما بلافاصله نرفتم تا بنشینم و سخت روی خط اولش فکر کنم. ساده از فکرش رد شدم. حالا میدانم که کاری که داشتم میکردم این بود که نیت خلق کردن یک شعر را به عالم وجود منتشر میکردم، بدون اینکه عمل بیشتری انجام بدهم. روز دیگری آمد که احساس کردم قرار است که امروز آن شعر به سراغم بیاید. در فکرم این نبود که “امروز باید بشینم و هر طور که شده آن شعر را بنویسم.” بلکه نزدیکتر به این طرز فکر بود که “بنظرم میاید که امروز قرار است آن شعر را بنویسم.” خلاصه با هیجانی آرام به کافی شاپ پروفتا نزدیکیهای UCLA رفتم که تراسی دلگشا برای نشستن دارد. ماشین را نبردم. پیاده رفتم. لپتاپ را نیاوردم. بجایش یک دفتر نوی قرمز رنگ آوردم با یک قلم خوب. چای لاته ام را گرفتم و مشغول شدم. چیزی نگذشت که خطوط شعر یکی یکی، انگار که خود به خود، در دفترم ظاهر شدند. سعی و تلاشی در کار نبود. فکر کردن سختی در کار نبود. بیشتر حس کردن بود. بیشتر تمرکز بود برای شنیدن آوای درون.

و حالا این وبلاگ را هم به همین ترتیب مینویسم. ظرف چند روز گذشته لحظه هایی بودند که فکر نوشتن داستان یا مطلب یا موضوع خاصی به ذهنم رسید. آن فکر را یادداشت کردم و بعد پی کارم رفتم. امروز با اشتیاق اینکه قرار است امشب قسمت بعدی وبلاگ به ذهنم بیاید و بنویسم به خانه آمدم. در این زمان به سراغ فیس بوک نرفتم و ایمیل هایم را باز نکردم. چون نباید حس خلاق و الهامی را با کارهای مفعولی و مصرفی هدر داد. بجای آن اینترنت را خاموش کردم و موبایل را روی airplane-mode گذاشتم. عودی سوزاندم و لپتاپ را باز کردم و شروع کردم به نوشتن.

فکر ها و اثرهای جالبی روزانه به سراغم میامدند. در این زمان بود که کشاوا، دوست یوگی و هنرمند و خیلی چیزهای دیگرم، کلاسی در مرکز آناندا در زمینه هنر و خلاقیت ارائه کرد که در آن هم از آموزه های یوگا و هم از دروس هنرپیشگی خودش استفاده کرده بود. این کلاس به واقع برای هنرمندان طراحی شده بود تا به آنها کمک کند تا به خلاقیت بیشتری دست پیدا کنند. یادم میاید که خیلی از شرکت در این کلاس لذت بردم و استفاده کردم. هیچ وقت خودم را به عنوان یک هنرمند تلقی نکرده بودم. آخر من یک برنامه نویس کامپیوتر هستم! اما بخاطر در کنار هنرمندان بودن و همچنین بخاطر اینکه آنزمان خلاقیت درونیم باز بود، خود شرکت داشتن در این کلاس به من کمک کرد که فکر و آگاهیم باز تر و وسیعتر شود. باعث شد که چیزهای ممکن را بیشتر ببینم. چه کسی میداند شاید من واقعا یک هنرمندم!

در زمینه دیگری هم داشتم رشد میکردم. در این دوره بود که شروع کردم به عکس گرفتن با گوشی موبایلم از طبیعت میان راه سر کارم. بعضی وقتها آنها را به همراه پیامهایی الهام بخش، بنا به چیز هایی که داشتم در راه معنویات یاد میگرفتم، به دوستانم در اینستاگرام و بعضی مواقع فیس بوک میفرستادم. اینجا هم حس من این بود که دارد چیزی بزرگتر از خودم رخ میدهد. احساس میکردم که دوستانم چیز هایی را که میفرستادم را درک میکنند و ارزش قائل میشوند، چون فکر میکنم که قادر بودند که احساس صادقانه و عمیق من را در آنها حس کنند. آن وقتهایی که فرصت آنرا پیدا میکنم که به دیگران الهام و امیدواری برسانم، از جایی در عمق وجودم احساس میکنم که دارد هدف زندگیم ادا میشود.

کمی بعد از تمام شدن کلاسهای دوستم کشاوا بود که یک شب باز فکر بزرگی به من الهام شد. شاید بزرگترین فکر تا آنزمان.

بخش ۸: استاد میگوید: “قلبت را بروی من باز کن و من وارد خواهم شد و مسؤولیت زندگی تو را بدست خواهم گرفت.”

چیزی نگذشت که نارایان (Narayan) و دارمادوی (Dharmadevi) که من آنها را به عنوان بابا و مامان معنوی خودم معرفی میکنم)، مسؤولان مرکز آناندا در لوس آنجلس، با دیدن جدیت و جانسپاری من در این راه معنوی، مسؤولیت هایی را در آنجا به من دادند. بعضی از جلسه های مدیتیشن و سرود (chanting) را رهبری میکردم و کمی بعد هم تدریس کلاس های مدیتیشن را آغاز کردم.

هنوز زیر اثر نیرویی خلاق بودم. شروع کرده بودم به ترجمه کتاب زندگینامه یک یوگی به فارسی و حالا هم یک کلاس هفتگی گفتگو در مورد این کتاب تنظیم و ارائه میکردم. به خاطر وقت زیادی که با نیمی از این کتاب به هدف ترجمه گذرانده بودم، که به خاطر نداشتن تجربه قبلی در زمینه ترجمه خیلی برایم وقت گیر بود، خودم خیلی نظر ها و ادراک شخصی از این کتاب داشتم که دوست داشتم با دیگران تقسیم کنم و احساس کردم که حتما دیگران هم چیز های زیادی برای گفتن داردند.

یک داستان جنبی:

سوامی کرایاناندا در کتاب “راه نو” داستانی را از زبان یوگاناندا نقل میکند: “وقتی که از ماهاراجای کاسیم بازار خواستم که اجازه بدهد که مدرسه رانچی را به عمارت او انتقال بدهیم، او برای امتحان کردن من چندی از علمای روحانی را گرد آورد، چرا که تقاضایم مربوط به یک موسسه مذهبی بود. میدانستم که آنها قصد دارند یک مسابقه گاو بازی دینی به راه بیاندازند!‌ برای همین من هم سوال را به آنها برگرداندم. گفتم: ‘بیایید حقایقی را بیاوریم که خودمان دریافته ایم. قابلیت جمله هایی از کتب دینی را تکرار کردن دلیلی بر حکمت نیست.’ سپس از آنها سوالی کردم که میدانستم جوابش در هیچ کتابی نیست.”

یوگاناندا این پرسش را از آنها کرده بود که مراکز بدن را که مربوط به چهار جنبه مختلف آگاهی انسان میشوند را نام ببرید: ذهن (mind)، هوش (intellect)، ضمیر نفس (ego) و احساس (feeling). هیچ کدامشان نمیداستند چون جایی نوشته نشده بود. یوگاناندا به آنها (و به ما) یاد داد که: ذهن بالای سر است، هوش در مرکز میان دو ابرو است، ضمیر نفس در مدولا اوبلانگادا است که در نقطه زیری مغز جای دارد، و احساس هم در قلب است.

حالا که آگاهانه به راه معنویت پا گذاشته بودم، و با افراد دیگری هم که در این راه بودند ارتباط بیشتر داشتم، بیشتر به رفتار و خصوصیات درونی خودم و دیگران توجه میکردم. دیده بودم که فهم و درکمان از آموزه ها میتواند کاملا سطحی و شکستنی باشند. ما میتوانیم که از یک مفاهیم صحبت و ستایش کنیم و جملات زیبای استادان را هم با بقیه قسمت کنیم و با شنیدن حقیقت های انگیزنده دست بزنیم و هورا بکشیم. تا آنجایش را همه خوب بلدیم. اما اگر کسی نگاه نزدیکتری بیاندازد، معمولا اثر آن آموزه ها کمتر به برخوردمان در زندگی و میان گیر و دارهای روزمره میرسد. دلیلش این است که درک و درونی سازی خوبی هنوز از آن حقایق آنطور که باید نشده. شاید من همه شب تکرار کنم که “من خود روح خداوندیم. من اوم هستم،” اما فردا صبح به این بنالم که “فلانی با من بدرفتاری کرده” یا “هیچ کس من را دوست ندارد!” یا “اگر من تنها بمیرم چه؟”

خوب، همه این روند ها طبیعی است و مشکلی نیست. به همین خاطر است که اسمش “راه” معنوی است. باید پروسه خودش را طی کند و مهم جهت حرکت است نه کجای کار بودن.

به هر حال، الهامی به من شد که این را روی خود کتاب یوگاناندا امتحان کنیم. میخواستم یافته های شخصی خودم را از نوشته های کتاب برای دیگران بازگو کنم و یافته ها و اندیشه های دیگران را در مورد این صفحات بشنوم.

کلاس بحث این کتاب از قرار بسیار نشاط بخش و مفید از آب درآمد و یکسالی ادامه داشت. این اولین باری بود (و بعد از آنهم مرتب تکرار شد) که دریافت و انتقال نور الهی را به دیگران تجربه کردم. پیش از هر کلاس، دعا میکردم که این امر انجام شود. و چیزی که هر بار اتفاق میافتاد این بود که کلاس به نحوه ای کاملا خارج از توان خودم انجام میشد و دست آخر همه با روحیه ای متعالی به خانه میرفتیم.

چیزی نگذشت که قسمتهای تجربی به کلاسهایمان اضافه شدند. به من الهام شد که فعالیت هایی تجسمی (visualization) و مدیتیشن را به بحث ها اضافه کنم. برای مثال، داستان یکی از ملاقات های یوگوناندای نوجوان با سوامی پراناباناندا را از این کتاب در ذهن تجسم میکردیم، و خودمان را بجای یوگاناندا در زمان نوجوانی متجسم میشدیم که جلوی سوامی نشسته و پرتوهای نورانی که از آن استاد فرهیخته در حال مدیتیشن به تمام اتاق پخش میشد را در ذهنمان به خود جذب میکردیم.

چندی از افراد حاضر سر کلاس از این جلسه ها تجربه های مقتدری داشتند که خودم نه انتظار داشتم نه میتوانستم تجربه کنم! آن وقت است که میدانی که چیزی بزرگتر از خودت دارد کلاس را پیش میبرد!

گفته اند که: “یک وسیله از آنچه که در آن دمیده میشود برکت میگیرد.” حافظ و مولانا از انسان به عنوان یک ساز “نی” سخن میگویند که جان خداوند در آن دمیده میشود و آوازش شنیده میشود. اینگونه است که نی حیاتی نو دریافت میکند.

شما هم اگر تجربه این را داشته اید که وسیله باشید برای انجام امر الهی، برای خدمت به دیگران، میدانید که من چه احساسی بعد از این کلاس ها داشتم. سرور سراسر وجودم را پر میکرد.

متاسفانه کار ترجمه کتاب زندگینامه یک یوگی نیمه تمام ماند. از وقتی که به آناندا ویلج منتقل شده ام، یک سال پس از زمان داستان این وبلاگ، وقتی برای این کار پیدا نکرده ام. جالب اینجاست که کلاس گفتگوی کتاب هم تا نیمی از کتاب پیش رفت، یعنی دقیقا تا آنجایی که ترجمه کرده بودم. شاید مقصود همه آن زحمات ترجمه بیشتر این بود که روی کتاب تسلط بیشتری داشته باشم برای اینکه بتوانم آنرا تدریس کنم.

بخش ۹: یک پیام در هنگام رانندگي

حالا داشتم دو زندگی موازی را ميگذراندم. یکی زندگی سابق، یعنی خانواده و کار و رشته ام و سرگرمی های مورد علاقه ام مثل یادگیری زبان فرانسه و تماشای فیلم های خارجی (یعنی غیر آمریکایی). اما زندگی دوم من حالا زیست با معنویات بود: مدیتیشن و کلاسها و برنامه های روزانه و هفتگی که در مرکز آناندا برگزار میشدند، و تمرین یوگا و مدیتیشن در خانه، و آموزه های گورویم و شاگرد مستقیم او سوامی کریاناندا، یعنی بطور خلاصه زندگی یک مرید یوگاناندا.
این زندگی دوگانه ادامه داشت. روزهای هفته و ساعات کاری را با زندگی اول پر میکردم و شبها و آخر هفته ها را با زندگی دومی. با اینکه در این زمان حالت فکری زیبا و شادابی داشتم و بین این دو زندگیم تعادل و هماهنگی خوبی برقرار بود، باز هم اين شرايط به یک نوعی برایم مشکل آور بود. چرا که بسیار پیش میامد که ایده های جدیدی در زمینه یوگا و نوشتن در معنویات به ذهنم خطور میکردند، اما هیچ وقت آزادی برای فعالیت جدیدی برایم باقی نمانده بود.
یک شب در حالیکه داشتم در اتوبان های شهر لوس آنجلس رانندگی میکردم، باز یک ایده جالب برای یک پروژه نو به سرم زد. بلافاصله به خودم گفتم که وقتی برای این کار ندارم. در همان لحظه یک صدایی در ذهنم شنیدم:
“شاید باید وقتش را ایجاد کنی!”
کاملا برایم روشن بود که این بمبی که آن ندای درونی جلوی ذهنم منفجر کرد چه منظوری داشت. میگفت که باید کار شغلیم را کنار بگذارم تا وقت برای فعالیتهای دیگری که داشتند مرتب زنگ درهای زندگیم را میزدند آزاد شود.
مطلب قابل توجه اینجا بود که این صدا بدون شک از جایی غیر از فکر خودم بسراغم آمد، چون در آن زمای چنین فکری اصلا در ذهنم نمیگنجید و ناگهان به ذهنم وارد شد. به علاوه طبیعت من با کارهای یک دفعه ای و تغییرات اساسی ناگهانی اصلا خویی ندارد. طبع من از نوع راضی و تنبل است و هیجان و انگیزه زیادی برای تغییر و اسباب کشی و مسافرت و غیرو ندارد. برای همین است که احساس میکردم که این فکر مثل یک بمب، از جایی از “بالاسر” بروی سرم فرود آمد.
اما تا حالا برایت پیش آمده که یک تصمیم خودش را به تو ارائه کند، و این حس تو نباشد که: “وای‌!‌ چه تصمیم دشواری! چه باید بکنم! بکنم؟ نکنم؟” بلکه بیشتر احساس تصمیمی را داشته باشد که پیداست که حتمی و گرفته شده است و تنها چیزی که به ذهنت میاید این است که: “یا خدا!‌ مثل اینکه قرارست این کار انجام بشود!”
دقیقا این احساس را داشتم، وقتی که آن فکر در حال رانندگی در اتوبان به ذهنم رسید. بله، فکر ترس آوری بود، چون داشت به من میگفت کاری را رها کنم که ایده آل و کم پیدا بود و خیلی به آن علاقه داشتم. اما فکر میکنم نکته اصلیی که به من قوت قلب میداد این بود که حس آزادی و رهایی پهناوری وجودم را فرا گرفته بود. حس میکردم که چیزهای سابقا غیر ممکنی حالا اجازه این را پیدا کرده بودند که جلوی ذهنم کمی خودشان را نشان بدهند و مرا به سویشان بخوانند.
آیا گوروي من پشت پرده این ماجرا بود؟ حتما! خود او بود که با عشقی بی انتها پیش از آن طناب عشق زمینی من را رها کرده بود و حالا داشت چند طناب باقی مانده را هم آزاد میکرد تا زمینه برای راه جان و روانم به مراتب بالاتر فراهم شود.
یک برنامه ریزی الهی! با اینکه برایم تصمیم بزرگی بود، اما شرایط من طوری ترتیب داده شده بودند که بی کار بودن، در مقایسه با یک شخص عادی ۳۴ ساله، زیاد نگران کننده نبود. هیچ کس نبود که به من وابستگی شخصی داشته باشد، مثل نامزد یا همسر یا فرزند. خداوند زندگیم را از ازدواج و بچه داری دور نگاه داشته بود. از حقوقی که چندین برابر مخارج زندگی مجردیم دریافت کرده بودم مبلغ بالایی پس انداز داشتم. هیچ قبض پرداختی برای وام و مسکن نداشتم. با اینکه حتی به فکر خودم هم منطقی نبود، یک نیرویی در من تا آن زمان بر خلاف فشار خانواده ام، که میگفتند خانه خریدن از اجاره دادن بهتر است، از خرید خانه مقاومت کرده بود. من با آگاهی خودم این کار ها و برنامه ریزی ها را نکرده بودم. این نیت و مقصود الهی بود که شرایط را برای من برای رها کردن کارم تا آنجا که ممکن است ساده کرده بود.
بعد از اینکه هیجان داشتن “روز” های آزاد به اضافه شب ها برای وقف به پروژه های شخصیم کمی آرام گرفت به سراغ نارایان و دارمادوی رفتم و این فکر را با آنها درمیان گذاشتم. آنان به حرفم گوش دادند و واکنشی مثبت داشتند و به من گفتند که کارهای بیشتری برای خدمت در مرکز آناندا برایم وجود دارد.

و حالا باید کار سخت صحبت با استاد و رئیسم را انجام میدادم، آن آموزگاری که قلبا دوستش داشتم و فوق العاده نسبت به او احترام داشتم، کسی که ایمانی عجیب و امید زیادی به کارم داشت. آلن کسی است که جواب “نه” را به این سادگی ها نمیگیرد و استعداد ذهن فوق العاده اش در تحت تاثیر گذاشتن دیگران انگار تمام نشدنی است. وقتی که او به میز کافه ای که به انتظار او نشسته بودم رسید، اولین جمله اش به من این بود: “خوب، به چه درخواستی باید جواب بله بگویم؟!” او همیشه در این حد با من نرمی میکرد و راه میامد.
اما برایش توضیح دادم که این دفعه درخواستم آنطور نیست. به او گفتم که مدتی است که وارد دنیای یوگا و مدیتیشن شده ام و مرتب دارم بیشتر به آن جذب میشوم. گفتم که حالا وقت آن رسیده که قدم های بعدی را بردارم و به این خاطر باید کارم را ترک کنم.
آلن: “میخواهی چه کاری بکنی؟”
اثری از افتادگی در جوابی که به زبانم آمد نبود.
حسام: “میخواهم به بیداری و بالا بردن آگاهی بشریت کمک کنم.”
خدا این مرد را عوض بدهد. با شنیدن حرفم هیج واکنشی (مثلا از روی تمسخر) از خودش نشان نداد. بلکه خیلی جدی مرا با ذهن همیشه باز و خلاقش متعجب کرد:
“منظور همان آگاهی (awareness) است نه؟”
“دقیقا.”
“چطور است که روی پرورش آگاهی بیشتر در آموزش و پرورش کودکان کار کنی؟ ”
اصلا انتظار این پیشنهادش را نداشتم. باید بدانی که چنین کاری هیچ ارتباطی با کاری که من در آن زمان انجام میدادم نداشت. کار من تحقیق روی برنامه نویسی کامپیوتر بود. آلن حتی پیشنهاد داد که آزادانه روی کارهای خودم فعالیت کنم و در عین حال روی اینکه چطور در زمینه آگاهی و آموزش و پرورش کودکان میتوانم فعالیت کنم بیشتر فکر کنم. پیشنهاد او این بود که روی کارم بمانم و حقوق هم بگیرم در حالیکه روی کار کاملا متفاوتی در زمینه علاقه شخصیم کار کنم که کاملا سوای حرفه ای بود که آنجا داشتم.
با اینکه آن پیشنهادی منحصر به فرد و باورنکردنی بود، یک حس عمیق درونی به من میگفت که اگر میخواهم که خودم را برای امکان های آینده آماده کنم، باید همه طناب هایی که من را به جایی بسته بودند را تا ته پاره کنم. حالا بماند که خودم چیز زیادی از اینکه اصلا میخواهم چه بکنم، سوای چند پروژه شخصی نویسندگی و فعالیت هایی در مرکز آناندا، خبر نداشتم. احساس میکردم که حتی اگر قرار باشد فقط یک روز در هفته به سر کار بروم، حتی اگر مبلغ کوچکی فقط برای امرار معاش دریافت کنم، آنها مانعی میشدند برایم در راهی که قرار بود پیش بگیرم و سدی جلوی خلاقیتی که میخواست از طریق من خودش را جلوه بکند.
این شد که یک مرخصی بدون حقوق ۶ ماهه از کارم گرفتم، اما میدانستم که قرار نیست که برگردم. با وقت آزادی که حالا پیدا کرده بودم، مسوولیت های جدیدی را در مرکز آنانادا در لوس آنجلس به عهده گرفتم و روی پروژه های شخصی خودم در زمینه نوشتن و معنویات وقت میگذراندم.
فکر میکنم که این تمرین روزانه مدیتیشن بود که به من توانایی شنیدن صدای هدایت درونیم را آن شب در حال رانندگی داده بود.
خیلی از ما هر روزمان را، حتی هر ساعتمان را، با برنامه های مختلف پر میکنیم. شاید به خودمان میگوییم که قدر زندگی را باید دانست و وقت را نباید هدر داد.
اما بعضی مواقع کمتر کار کردن ثمره بیشتری از بیشتر کار کردن دارد. اگر هر روز کاری و تعطیل را با برنامه های مختلف پر کنیم، به خودمان اجازه آنرا نمیدهیم که به آن مکان فکری آرام برسیم تا بتوانیم ندای هدایت الهی درونیمان را بشنویم، آن هدایتی که برنامه بلند مدت جان و روانمان را میداند. خوب اگر بگذاریم این اتفاق بیفتند بی شک میتوانیم آن را هدر دادن زندگی (و زندگی ها) بنامیم.

‎بخش ١٠: آیات پنهانی
‎این گونه بود که یک صبح روز دوشنبه بیدار شدم و آزادی را بخاطر آوردم. “نه امروز یا هر روز دیگر احتیاجی نیست که سر کار بروم!” حالا وقت آن رسیده که راه جان را طی کنم.
‎چون حالا وقت آزاد زیاد داشتم پروژه های نوشتنی که نیمه رها کرده بودم دوباره از سرگرفتم.
‎طی این دوره شکوفایی خلاقیت به فکر این افتادم که کتاب قرآن را با دید تازه ای که از درس های یوگا و گورویم پیدا کرده بودم بخوانم. یوگاناندا تفسیر کلمات مسیح را که در کتاب مقدس مسیحیان آمده در کتابی به نام “یوگای مسیح” و یا “آیات مسیح” منتشر کرده. کتابی است بسیار خارق العاده از این دیدگاه که تفاسیر آن یک زمین تا آسمان با آنچه که درکلیساهای سراسر دنیا شنیده میشود متفاوت است. (اگر کتاب های “یک زمین نو” و یا “قدرت اکنون” از اکارت تول را بخوانید میتوانید تا حدی از نوع توضیحات یوگاناندا در باب نوشته های انجیل آشنا بشوید.)
‎یوگاناندا همچنین رباعیات عمر خیام را در کتابی تفسیر کرده است. اما او در مورد کتاب مقدس اسلام قرآن چیزی ننوشته.
‎و حالا کمی پیش زمینه. من در ایران در دوره رژیم اسلامی فعلی متولد و بزرگ شدم، رژیمی که میخواهد مذهب اسلام (البته یک تعبیر سطحی و غلط آن) را به زور به خورد همه بخصوص کودکان بدهد. در مدرسه کلاس قرآن از کلاس های ابتدایی به بعد اجباری است. جالب اینجاست که آنان بنظر اصلا به تدریس معانی نوشته ها توجه یا علاقه خاصی نداشتند. بیشتر به سطحیات توجه میشود مثلا تلفظ درست لغات عربی و از بر کردن آیه های قرآن.
‎بنابراین طبیعی است که خیلی از بچه ها، مثل خود من، از این کلاسهای زوری بیزار بودیم، حتی آن دسته از ما که از خانواده های دیندار و معتقد بودیم. به همین خاطر بود که با اینکه من با کلاس های قرآن بزرگ شده بودم هیچ وقت خودم قرآن را نخوانده بودم. به علاوه زبان قرآن عربی است، که من چیز زیادی از آن نمیدانم و علاقه ای هم به خواندن ترجمه فارسی قرآن نداشتم.
‎اما حالا ده ها سال بعد، آن سردنیا، زندگی مرا به جایی آورده بود که میخواستم از روی ذوق و کنجکاوی خودم قرآن را برای اولین بار بخوانم.
‎شروع کردم به خواندن یک ترجمه انگلیسی قرآن (نوبل قرآن ترجمه محسن خان). برایم خیلی جالب بود چرا که به دفعات در آیه ها به نکاتی برخوردم که بنظرم از حقایقی معنوی و پنهانی صحبت میکردند. اگر با دیدگاه آموزه های یوگا به آنها نگاه کنیم میبینیم که میشود طوری تفسیر کرد که با آنچه معمولا مترجمان و مفسران گفته اند خیلی تفاوت دارد. ترجمه ها و تفاسیر بنظرم خیلی مواقع سطحی و تحت الفظی هستند بجای اینکه مفهوم اصلی آنها بیان شود.
‎بیادم دارم که خیلی متاثر شدم (و اشک ریختم) وقتیکه به آیه ای رسیدم که بنظرم از چشم (معنوی) سوم صحبت میکند. اسم این آیه “ستاره” (النجم) است. (که خود نام ستاره در یوگا مظهر چشم معنوی است چرا که در حال مراقبه عمیق یک یوگی میتواند در محل ما بین ابروها پشت چشمان بسته یک ستاره پنج پر سفید نقره ای ببیند.)
‎ سوره ٥٣: ستاره
‎قسم به ستاره آنجایی که نزول میکند.
‎محمد همنشین تو نه گمراه شده و نه اشتباهی مرتکب شده.
‎چیزی است که به او وحی شده.
‎با حکمتی که به او نازل شده او متجلی شده.
‎آنگاه که در افق اعلی بود.
‎آنجا بود که او وارد شد و نزدیک آمد.
‎تا جایی که به فاصله دو کمان رسید حتی نزدیک تر.
‎این چنین بود که الله آیاتش را به بنده اش وحی کرد.

‎فکر میکنم که برای یک یوگی مشکل نباشد که ببیند که این آیه اشاره به ورود محمد به حالتی عمیق در مراقبه دارد. او چشمهایش را بسمت بالا (افق اعلی) هدایت میکند و روی چشم معنوی (فاصله میان دو کمان – که اینجا مقصود از “دو کمان” کمان ابروهاست) متمرکز میکند.
‎این مفهومی است که من از این آیه برداشت کردم. اما مترجمان و مفسرین قرآن میگویند که ضمیر “او” اینجا نه پیامبر بلکه فرشته جبرئیل است که نزدیک محمد میشود تا آیه را به او وحی کند.
‎در قسمت هایی از قرآن خداوند به محمد آموزش میدهد که چه پاسخی به آنان که منکر او خواهند شد بدهد: “به آنان بگو که اگر میتوانند همانند این کلمات بنویسند. و همانا آنان هرگز نخواهند توانست.” ومن خیلی از جاها اینرا واقعا احساس کردم. متن بسیار قدرتمندیست. (البته باید بگویم که آیه های بسیاری هم هستند که بنظر هماهنگی با آیه های اطراف ندارند و با خودم فکر کردم که شاید چیزهایی بعدها توسط دیگران و بخاطر اهداف شخصی خودشان اضافه شده باشد.)
‎قرآن متنی بی همتاست. از این نظر که سخن مستقیم خداوند است که با ضمیر شخص اول “من” با مخاطب یا با خود محمد مکالمه میکند. متون مقدس دیگر تا آنجا که من دیده ام نویسنده دارند (به عنوان یک واسط آگاهی الهی). مریدان عیسی بخشی از انجیل را نوشته اند و بیاسا نویسنده متن مقدس هندو یعنی باگاوادگیتا است. اما قرآن توسط محمد آورده شده که یک زندگی مردی معمولی داشته. اما او گاهی چند روزی را در کوههای اطراف گوشه میگرفت.
‎برایم جالب است که هیچ معلم اسلام یا قرآن بنظرعلاقه ای ندارد که بداند که محمد در غار، جایی که قرآن برای بار نخست به او وحی شده، چه کار میکرده است. خوب روشن است که او در سکوت مراقبه و مدیتیشن و مناجات مینشسته. این حقیقت خیلی ساده از دروس مذهبی حذف شده. دغدغه بیشتر مسلمانان این است که او چند همسر داشته یا گفته که چه بخورید یا نخورید و چه بگویید و غیرو…
‎شبی محمد در غار صدایی به گوشش میشنود: “بخوان.” محمد لرزان پاسخ میدهد: “من از آن دسته نیستم که خواندن میدانند.” صدای نیرومند باری دیگر به گوش میرسد: “بخوان!” او باز هم همان پاسخ را میدهد. برای بار سوم صدا به گوش میرسد و میگوید: “بخوان! به نام خداوندی که خالق همه چیز و همه کس است بخوان!” و این چنین کلمات به محمد وحی میشوند. او آیات را از بر میکرد و وقتی به شهر باز میگشت یکی از همراهان باسوادش آیات را به کاغذ می آورد. قرآن به این شکل نوشته شده و کل آن در طول زندگی محمد نازل شده.
‎دو دفعه کتاب قرآن را خواندم و هر جا که اشاره ای مطابق با یوگا در آن دیدم یادداشت کردم. هنوز نمیدانم که با این نوشته ها چه کار خواهم کرد.
‎سوره 55: بخشنده (الرحمن)
‎او انسان را آفرید.
‎به او سخن وری آموخت.
‎خورشید و ستارگان همواره در مدار دقیقشان باقی اند.
‎و گیاهان و درختان همه در بندگی او تسلیمند.
‎و او آسمان را برافراشت و هماهنگی را بر همه عالم چیره کرد.
‎به قصد اینکه تو از این توازن سرپیچی نکنی.
‎و همه چیز را سر جایش حفظ کنی و سر باز نزنی.
‎و او زمین را برای مخلوقات آفرید.
‎درون آن درختان خرما و میوه تولید میکند.
‎و همچنین ذرت و برگها و گیاهان شیرین را.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎او انسان را از خاک کوزه گری آفرید.
‎و جن را از آتشی بدون دود.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎او خداوند دو شرق و دو غرب است.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎دو دریایی که به هم میپیوندند را برافراشت و جاری نمود.
‎میان آن دو سدی است که هیچ کدام نمیتوانند از آن بگذرند.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎ از دل آنها مروارید و مرجان بیرون میاید.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎و از اویند کشتی هایی مثل کوه که میان آنها میایند و میروند.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎هر چه روی آن (زمین) است روزی نابود میشود.
‎اما خدایت با محبت و احترام تا ابد پابرجاست.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎هر چه در زمین و آسمان است به پای او می افتد.
‎قدرت او هر روز جلوه گرست.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟
‎ما به حال شما خواهیم رسید و مراقبت خواهیم کرد.
‎پس کدامین برکت خداوند را شما (دو تا) منکر میشوید؟

بخش ۱۱: آموزش مربی گری یوگا در”اکسپندینگ لایت” در آناندا ویلج
نمیخواهم کسی را ناامید کنم، اما باید بگویم که طبیعت ذهن انسان خیلی زود من را غافلگیر کرد. چون از کارم استعفا داده بودم وقت آزاد زیاد داشتم، اما باز هم یک جوری حس میکردم که روز و شبها زیادی تند میگذرند و باز هم به همه کارهایی که میخواهم نمیرسم. خوب البته بخشی از ساعات روزم با مسؤولیتهای جدیدی که در مرکز لس آنجلس آناندا به عهده گرفته بودم سپری میشد، مثل رهبری جلسات روزانه مدیتیشن و تدریس مدیتیشن. با این حال این مشغولیت ها آنقدر ها بیشتر از سابق نبودند، ولی حس میکردم که بازهم به کارهای خودم نمیرسم.
راستش نظر مرا اگر بخواهید باید بگویم که این هم مدرک بیشتر است برای اثبات این نظریه که “زمان یک پدیده مجازیست و وجود خارجی ندارد.” به هر حال، به محض اینکه حس ناامیدی میخواست وجودم را فرا بگیرد جلوی آنرا گرفتم. “پذیرفتن آنچه که هست” یکی از قدم های اساسی و اولیه است در راه معنوی. حتی سوامی کریاناندا رنج بری را اینطور تعریف کرده است: “نتیجه خواستن اینکه چیزها طوری دیگر از آنچه هستند باشند.”
به خودم یادآوری کردم که دام طرز فکر بسته “امروز چند واحد کار انجام داده ام؟” نیفتم و بجایش فقط هر روز “با جریان الهی (flow) حرکت کنم.” “به روند طبیعی ایمان داشته باش.” روشن بود که من در حال نوعی انتقال بودم. اما بسوی چه چیزی؟
یکبار مادرم، از روی مهر مادری، نظرش را در مورد وضعیت فعلی من گفت: “حسام از کلاس اول ابتدایی تا حالا یا مدرسه بوده یا سر کار. او حق دارد که یک دوره استراحت داشته باشد.” احساس یا امیدش این بود که این تنها یک دوره موقتی است که باید طی کنم.
اما متاسفانه، یا خوشبختانه، دوران بدون مسؤولیت زود بسر آمد. دو ماهی نگذشته بود که روزی ناریان و دارمادٍوی، مدیران مرکز آناندا، میان حرفها اشاره کوچکی کردند که بد نیست که برای گذراندن دوره تربیت مربی یوگا (“وای تی تی”) به آناندا ویلج بروم. به این ترتیب میتوانستم به علاوه تدریس کلاس مدیتیشن، معلم جلسه های هاتا یوگا در مرکزمان هم بشوم.
همان شب برای دوره یکماهه وای تی تی ثبت نام کردم و بنا شد که تابستان ۲۰۱۵ به آناندا ویلج بروم. این دومین بازدیدم از آنجا بود. چند ماه پیش برای یک برنامه چند روزه کریا یوگا به ویلج رفته بودم.
اگر دقت کنیم میبینیم که مادر الهی چقدر هنرمندانه و دقیق امور هر یک از ما را برنامه ریزی و اداره میکند. اما شگفتی بیشتر این است که چقدر زود ما این حقیقت را فراموش میکنیم. زود کارمان را جدی میگیریم. دچار دلهره و استرس میشویم، به خیال اینکه خودمان اداره امور زندگیمان را بدست داریم.
وقتی به گذشته مینگریم مشخص است که رفتن به کلاس مربی گری یوگا در آناندا ویلج فقط یک قدم دیگر از برنامه الهی دراز مدتی بود که قبلا آغاز شده بود. اما آیا من آن زمان میتوانستم این واقعیت را درک کنم یا اینکه خودم این تحولات را برنامه ریزی و یا اجرا کنم؟ آیا اگر از کار شغلیم استعفا نداده بودم امکان اینرا داشتم که به مدت یک ماه تمام این دوره را بگذرانم؟ آیا میتوانستم حدس بزنم که این شروع راهی است بسوی انتقال زندگیم به آناندا ویلج؟ البته که نه. در آن زمان من در ذهن خودم کارم را استعفا داده بودم تا روی کار نویسندگی وقت بگذارم. حالا که به عقب نگاه میکنم میبینم که واقعا این دلیلش نبود. به فکر خودم داشتم دوره وای تی تی را میگذراندم تا بتوانم در مرکز لوس آنجلس مان کلاس یوگا بگذارم. باز هم الان مشخص است که بنا چیز دیگری بود.
اینگونه است که روند “استاد میگوید قلبت را بروی من باز کن. من وارد میشوم و مسؤولیت زندگیت را بدست خواهم گرفت” تجربه میشود. نمیدانستم دلیل اصلی قدمهایی که برمیداشتم چه بود. با این حال دلم را کاملا بروی جریان الهی، که مرا به همراهی خودش میخواند، باز کرده بودم، بدون مقاومت و تقلا یا به میان کشیدن خواسته های شخصیم.
آن تابستان به “اکسپندینگ لایت” وارد شدم که نام مکان آموزش یوگا و مدیتیشن در آناندا ویلج است. با اینکه کلاس تعلیم مربی گری یوگا بود برای ما خیلی زود روشن شد که هدف اصلی نه یوگا است و نه تعلیم مربی،  بلکه از دیدگاهی عمقی تر یک برنامه و روند شخصی تحول درونی است.
دو هفته اولی بسیار “طوفانی” داشتیم. بیشتر افراد گروهمان جوان و پرانرژی و پر احساس بودند. اینکه خیلی از کسانی که به آنجا می آیند در دوره های خاصی از زندگی هستند امری طبیعی است. چون زمانهای بین مشاغل و تغییرات بزرگ زندگی است که مردم امکان شرکت در این دوره های نسبتا طولانی را پیدا میکنند. همچنین آناندا ویلج و بخصوص اکسپندینگ لایت قصدا طوری طراحی شده اند که، مثل یک حباب، انرژی درون آنها بسیار متفاوت از دنیای خارج باشد. یک نیروی انرژی معنوی قوی در هوایش است. آدمها همه مهربان و شاد هستند. قبل از وعده های غذا آواز میخوانیم و دعا میکنیم. چون محیط محیطی پاک و آرام است مثل یک آینه برای هر نفر عمل میکند: “خوب، حالا که محیط خارج آرام و همکار و یاری بخش است، ببین که درون تو چه میگذرد؟”
برای بعضی از مراجعین اینجا، که از جامعه بیرون می آیند، این تغییر محیط میتواند غافل گیر کننده و غیر قابل تحمل باشد. چرا که ما آنقدر عادت داریم روی شلوغی و گیر و دار دنیای خارج تمرکز کنیم، دیگر متوجه وضع ناگوار و نا آرام درون خودمان نیستیم: منظورم عادات فکری و روانی ناخودآگاه و واکنش های عاطفی و انرژیکی و ذهن مشغول و غیرو است.
همه این نکات، به اضافه ارضا نشدن عادت های ناشی از جامعه مدرن مثل نیاز به استفاده دقیقه به دقیقه گوشی هوشمند موبایل و اینترنت و ایمیل (که برای مهمانان اینجا کمتر فراهم است) میتواند برای بعضی از مهمان ها بیشتر از ظرفیت باشد.
اما بقیه کسانی که یک مقدار تحولات و پاکسازی درونی را تحمل میکنند، زیبایی روح درونشان خیلی زود برایشان دوباره آشنا و ملموس میشود. این تغییر را میتوانید حتی روی صورتشان ببینید. بعد از گذشتن چند روزی در اکسپندینگ لایت چشمهایشان انگار پر نور و درخشانتر میشوند. لبخند زیبایشان که شاید مدت زیادی پنهان بوده دوباره ظاهر میشود. دلیل همه اینها این است که آنها حس آزادی و سرور درونی خودشان را، که در زندگی جامعه براحتی گم میشود، دوباره میتوانند تجربه کنند.
دو هفته دوم برنامه انرژی گروهیمان، پس از اتمام یک مقدار “خانه تکانی درونی”، خیلی آرامتر و هماهنگ تر شد. تجربه ای به خاطر ماندنی و بسی شیرین برای همه ما بود. خاطره های خوب بسیاری از دوره وای تی تی دارم. دو سه تایشان را اینجا برایتان تعریف میکنم.
کلاس ها هر روز صبح با قرائت دسته جمعی “یوگا سوترا” (نوشته های کوتاه و بسیار عمیق در مورد ماهیت یوگا) ی دوم پتانجلی (نویسنده) شروع میشدند:
“یوگاس چیتا وریتی نیرودها.” (یوگا خنثی سازی گرداب های احساس است.)
بیشتر همگروههایم تجربه قبلی با آناندا نداشتند و بطور جدی هم در مسیر راه معنوی نبودند. اما من آن زمان چند وقتی بود که عضوی از خانواده آناندا شده بودم و مدیتیشن و کریا یوگا را دنبال میکردم. برایم تجربه ای دلگرم کننده بود که میدیدم چطور در این دوره رفتار میکنم. در حالی که خیلی از بچه های گروه دچار بالا و پایین رفتن شدید احساسی بودند، در این زمان من به نسبت آرام بودم یا دست کم کمتر داشتم بالا و پایین میشدم. داشتم آموزه ها یوگا را زندگی میکردم و آنها هم واقعا کارا بودند! استاد متشکرم! یوگا خنثی سازی گرداب های احساس و خواسته هاست.
یک دفعه آخر هفته گرد هم نشسته بودیم تا از تجربه شخصی هفته گذشته مان برای یکدیگر بگوییم. همه داشتند از سختی ها و پیروزیهایشان صحبت میکردند. برای اینکه نوبت را به نفر بعد بدهیم داشتیم یک مجسمه کوچک گانشا (خدای فیل صورت هندو ها) را دست به دست میچرخاندیم. یادم میاید که وقتی نوبت به من رسید چیزی برای گفتن به ذهنم نیامد، به غیر از خواندن آواز گانشا که همه این مدت در ذهنم داشت یک بند تکرار میشد. این بود که گروه را به خواندن سرود “گانشا شارنم” (گانشا به تو تسلیم هستم) رهبری کردم. از اینکه در موقعیتی بودم که میتوانستم روحیه دیگران را بالا بکشم خیلی خوشحال و شکرگزار بودم.
آنوقت که با حس سرور و سرخوشی درونی خودت در ارتباط میشوی، میبینی که واقعا احتیاجی به گفتن یا انجام هیچ چیزی نیست. ما در سرشت اصلی خود هیچ مشکل یا کمبودی نداریم که بگوییم، چون آنجا چیزی غیر از سرور الهی نیست.
“در این دنیا  احتیاج به انجام هیچ کاری نیست، مگر آواز سر دادن از روی شادی خداوندی. اما اگر میخواهی که کاری انجام بدهی، فقط با آن دیدگاه آنرا انجام بده.”
در این دوره وای تی تی تجربه آشنایی با یک دوست جانانی (soul-friend) را داشتم. بعد از چند برخورد با او، متوجه شدم که انرژی جالبی بین من و او (یک دختر از اسلووانی) وجود دارد. وقتی ما با یک نفر مکالمه میکنیم، اغلب یک دیوار محافظتی انرژیکی بین یکدیگر نگاه میداریم، از روی مقاومت یا احساس تفاوت یا کنجکاوی یا نداشتن اعتماد و غیرو. اما با او من این دیوار را اصلا حس نمیکردم. برخوردهایمان کاملا پاک و طبیعی مثل یک خواهر و برادر بود. احساس میکردم که انگار یکدیگر را از داشتیم از درون به بیرون میدیدیم. وقت حرف زدن دیوار مانعی بین ما نبود. یک ملاقات روح با روح بود، گویی که دوستانی خیلی قدیمی هستیم. وقتی موقع خداحافظی رسید، بدون هیچ تردید یا ملاحظه ای به او گفتم “دوستت دارم.” او هم با لبخند قشنگش جواب داد “من هم دوستت دارم.” این رد و بدلی رومانتیک نبود. یک قطره هم خواسته شخصی در آن مکالمه وجود نداشت. بلکه یک اظهار آشنایی دو روح بود، که قطعا بطور عمیقی طی زندگی های پیشین به هم وصل بوده اند، شاید به عنوان یک خواهر و برادر.
در ارتباط با یک نفر دیگر هم تجربه ای قدرتمند داشتم. با او، با اینکه احساس دوستی عمیقی داشتم، این رابطه کمی گل آلود بود. چرا که خودم نسبت به او یک مقدار کشش فیزیکی داشتم و او هم از آن طرف هنوز کمی سردرگم و گرفتار رابطه رومانتیک قبلیش بود که به تازگی تمام شده بود. من از چند سال پیش از آن، از زمانی که رابطه ام با دوست دختر سابقم تمام شده بود، با هیچ دختری رابطه ای نداشتم. نه علاقه ای به آن داشتم و نه نیازی. اما حالا احساس میکردم که اعتماد به نفس آنرا پیدا کرده ام که، بجای آنکه هر دختری را پس بزنم، میتوانم بدون اسیر شدن به وابستگی شخصی با او باز و دوستانه برخورد داشته باشم.
به خواست خدا در این امر موفق شدم. طی یکی از اولین مکالمه هایمان با هم، خیلی رو راست شرایط خودم را و کشش فیزیکی که بود و همین طور نداشتن علاقه به یک رابطه عشقی را با او در میان گذاشتم. به خاطر همین صحبت صادقانه، دوستی ما به یک
دوستی زیبا و پاک و دو طرفه شکوفا شد.

بخش ۱۲: چند تجربه ای در تدریس یوگا

یکی از نکاتی که در دوره تربیت مربی یوگا به ما آموخته بودند این بود که، اگر بنا داریم که تدریس یوگا را به عنوان یک حرفه دنبال کنیم و درآمدی از آن داشته باشیم، باید، بخاطر رقابت زیاد، یک نوع تخصص و شاگردهای خصوصی پیدا کنیم. من هم وقتی به لوس آنجلس برگشتم مشغول گشتن فرصت هایی برای آموزش شدم. خدماتم در آناندا، که تدریس کلاس های یوگا حالا جزيی از آنها بود، تجربه ها و برکات زیادی برایم به ارمغان میاوردند، به غیر از نوع مالی اش.

خیلی زود برایم روشن شد که با مشکل خیلی سختی روبرو هستم. اینجا با اینکه استودیو های یوگا زیاد است، به نظر همه پر از معلمند. بنظر نمیاید که آگهی استخدام برای تعلیم یوگا آنقدر موجود باشد. به علاوه اینجا در جنوب کالیفرنیا پر است از دختر و پسرهایی با بدنهایی بسیار نرم و زیبا که مثلا از ۵ سالگی یوگا کار کرده اند. چه کسی میخواهد به یک برنامه نویس ۳۵ ساله با ریش و قیافه خاورمیانه ای، که تازه دو سال است یوگا را شروع کرده کار بدهد؟

اما میدانستم که یک بلیت برنده در دستم دارم. من مرید یک گوروی راستین یوگی هستم و راه معنویت را با جدیت دنبال میکنم. به علاوه، آناندا یوگا با اغلب کلاس های معمول یوگا که تمرکز روی بدن فیزیکی و “هنر خم کردن بدن” دارند تفاوت دارد. بلکه آن یک عمل و تمرین معنوی است. از حالات مختلف جسمی به علاوه تصریح (affirmation) های فکری استفاده میشود تنها به این هدف که ما را به انرژی نهان در ستون فقرات (منظور نه عضو فیزیکی بلکه معامل انرژیکی آن است) آشنا و متصل کند و ما را در هدایت آن انرژی یاری دهد.

به هر حال یک پروفایل روی یک سایت اینترنت درست کردم و شروع کردم به گشتن برای شاگرد خصوصی. همچنین، بنا به پیشنهاد یکی از معلمهایم، به نوع تاکتیک گوریلی، سر هر استودیوی یوگایی که سر راهم میدیدم توقف میکردم تا یک کپی از رزومه ام را برایشان بگذارم، چه قصد استخدام داشتند یا نه.

در دوره وای تی تی در آناندا ویلج، بخاطر اینکه دو سالی تجربه داشتم در راه معنویت، اتفاق زیاد می افتاد که در موقعیت دادن مشاوره و کمک به دوستانم، که اغلب جوان تر و کم تجربه تر بودند، قرار بگیرم. انگار این کار برایم طبیعی و ساده میامد و در آن موفق بودم. گویی وجودی بزرگتر از خودم مکالمه مان را در دستش میگرفت و طوری راه میبرد که خودم توانایی آنرا نداشتم. بعدا که در این مورد فکر کردم متوجه شدم که شاید بخشی از آن به این دلیل باشد که زندگی قبلا تجربه های خاص و مشابهی با آنچه اکنون دوستانم با آن روبرو بودند برایم آورده بود. به این خاطر برقرار کردن ارتباط به آنها برایم ممکن بود. و اما چون خودم قبلا از آن سختی ها پیروز گذر کرده بودم، حالا میتوانستم با دیدگاهی از توانمندی با آنها صحبت کنم و برایشان الگو باشم.

خلاصه به این فکر افتادم که چرا کار مشاوره معنوی و راهنمایی شخصی را به خدمات تعلیم یوگا اضافه نکنم.

موقعیت ها کم بودند. از هیچ استودیوی یوگا جوابی نرسید. اما دو تجربه تدریس خصوصی داشتم که جای اشاره دارند.

جالب این بود که اولین فرصت تدریسی که پیش آمد بیشتر مربوط به مشاوره زندگی بود تا تدریس یوگا یا مدیتیشن. این مشتریم مردی میانسال بود که از Irritable Bowel Syndrom یا IBS میرنجید. او بخاطر این مساله در حال مرخصی بلند مدت کاری بود. اولین بار که دیدمش با خودم گفتم: “خودم را به چه کاری کشاندم!” او بسیار آرام صحبت و حرکت میکرد، از قرار از روی افسردگی شدید، که دلیل آن هم به ظاهر نداشتن توانایی ظرف چند سال گذشته به ادامه شغلش بود. او به من گفت که از دکتر ها هنوز بخاطر تصادفی که خیلی سال پیش اتفاق افتاده بود قرص وایکدین (ضد درد بسیار قوی و اعتیاد آور) میگیرد. خلاصه شرایط این مرد عصف بار و غم آور بود.

با خودم فکر کردم “آخر من برای این مرد چه کاری میتوانم بکنم؟” سپس به ذهنم رسید که شاید کمی یوگا و مدیتیشن برایش خوب باشد. اما وقتی که او به من خبر داد که قبلا یک معلم یوگا را هم دیده بود دیگر کاملا دست و پای خودم را بسته دیدم. نفس بلندی کشیدم، چون متوجه شدم که تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم حالا از دست رفته بود. حالا چه؟

در این لحظه بود که رحمت الهی به من روی آورد. بلند شدم و روبروی او نشستم و به او گفتم: “کاش کاری از دستم بر میامد که برایت انجام بدهم تا همه چیز را درست بکند. اما واقعیت این است که همه اش دست خودت است. خودت هستی که باید تصمیم بگیری که به سلامتی برسی و حرکت و عمل کنی. من میتوانم به تو یک مجموعه تکنیک یاد بدهم و با تو همراهی کنم و تو را در این راه تشویق کنم.” فکر میکنم که او صداقت را در حرفهایم احساس کرد، چرا که او رضایت داد که با او کار کنم.

دو ماهی با او ملاقات میکردم. یکی از چیزهایی که یاد گرفته بودم این بود که برای یک شخص افسرده مدیتیشن مفید نیست، بلکه او به حرکت و صرف انرژی نیاز دارد. بنابراین با هم قدم میزدیم. به او تمرینهای انرژی گیری (Energization Exercises) که یوگاناندا آورده را یاد دادم که هدف آنها جذب آگاهانه پرانا (انرژی نهانی زندگی بخش) است. با دیدن اینکه او با چه علاقه و جدیت این تمرین ها را روزانه انجام میداد خیلی دلگرمی گرفتم، چون این ها اغلب برای یک شاگرد تازه کار خیلی عجیب و غریب هستند. با او تصریح (affirmation) هم کار کردم که جزیی است از دروس یوگاناندا.

تجربه دیگری هم داشتم، از نوع خنده دار با یک شاگرد ساکن سواحل سانتامونیکا، که باید تعریف کنم. آقایی به گوشی موبایلم زنگ زد که میخواست همان وقت به خانه شان بروم و یوگا تدریس کنم، چون میخواست تجربه یوگا با منظره غروب آفتاب را از دست ندهد! من هم رفتم.

وارد قصری شدم که نزدیک سواحل اقیانوس آرام بود در شهر سانتامونیکا. به حیاط پشت سر خانه هدایت شدم، که بی شک منظره ای فوق العاده از غروب آفتاب و دریا داشت. صدای موزیک آرام یوگا به گوش میرسید. سپس دو مرد جوان با بدن های هیکلی و خالکوبی شده وارد شدند، یکی سفید و دیگری سیاه پوست. یک سگ همچنین بزرگ هیکل هم با خودشان آوردند. دوست من میخواست که برای او و رفیقش کلاس یوگا بگذارم.

من هم آب دهنم را قورت دادم و آنچه که بلد بودم انجام دادم. یک نکته منحصر به فرد آناندا یوگا این است که معلم بعد از اینکه شاگردان را به هر یک از حالات یوگا وارد میکند، او از آنها میخواهد که ذهنشان تصریح (affirmation) مخصوص به آن حالت را تکرار کنند (این کار به هدایت انرژی در ستون فقرات به سمت بالا کمک میکند.) بسیاری از این تصریح ها حاوی کلمه “خ-دار” (یعنی خدا) هستند، که برای خیلی ها گفتن یا شنیدنش راحت نیست. همان طور که میدانید سالیان سال قرون تاریک با دیدگاههای عقب زده آنها از مذهب (که هنوز هم متاسفانه ادامه دارد)، خیلی ها را از همه دین و حتی این کلمه فراری داده است. حالا من نمی دانستم که واکنش این دو پسر با شنیدن این جملات چه خواهد بود.

آنها را به حالت “جنگجوی ۲” (یک حالت یوگا) هدایت کردم و تصریح مربوط به آن را به زبان آوردم: “با شادی، قدرت خداوندی را جلوه میدهم.” در حالیکه این کلمات را به زبان میاوردم داشتم در هر لحظه در دلم دعا میکردم که ناگهان مرا از خانه بیرون نیاندازند!

به رحمت خداوند رحیم چنین نکردند. انگار که از جلسه یوگای معنویشان لذت برده و آرامش پیدا کرده بودند. حتی بیشتر از نرخ معین شده به من مزد دادند. البته بار دیگری از او تلفنی نداشتم!

اما میان این منظره به شدت زیبا و همین طور طنز آمیز (یک محقق علوم کامپیوتر ۳۵ ساله در حال تدریس یوگا به دو مرد غولپیکر خالکوبی شده) با خودم فکر کردم که مادر هستی چقدر شوخ است! هدف و برنامه اش از این ماجراها چه بود و قصد داشت مرا به کجا بکشاند؟ من پیش از آن حین کار سابقم عادت داشتم که هر دو هفته هزاران دلار حقوق واریز حسابم بشود. اما حالا داشتم برای ۲۰ دلار برای هر جلسه ساعت ها را در رانندگی در راههای لوس آنجلس سپری میکردم و خودم را در شرایط خنده آوری مثل این میانداختم. راهی نداشتم غیر از اینکه به این بازی و خنده درونی به خودم ادامه بدهم.

چند هفته ای از بازگشتم از آناندا ویلج نگذشته بود که دیدم که حالا یک دوره تعلیم مربی مدیتیشن میخواهد آنجا ارائه بشود. فکر کردم که اگر قرار است به کار تدریس یوگا و مدیتیشن ادامه بدهم خوب است که مدرک مربی گری مدیتیشن را هم به رزومه ام اضافه کنم. چنین شد که یک هفته بعد دوباره راهی آناندا ویلج در شمال شرقی کالیفرنیا شدم.

بخش ۱۳: قدرت حرف یک انسان

دو هفته بعد از دوره تربیت مربی یوگا، دوباره به آناندا ویلج برگشتم، این بار برای دریافت مدرک معلمی مدیتیشن. اواخر تابستان ۲۰۱۵ بود.

اما این بار با معلمهای بی نظیر اکسپندینگ لایت آشنا بودم. قبلا متوجه موضوعی شده بودم. حس میکردم که سر کلاس ها، که در معبد این مرکز برگزار میشدند، چیزی خیلی بیشتر از آنچه به زبان معلمها می آمد دریافت میکردم. مثلا دقت کردم که هر وقت نایاسوامی دیکشا درس میداد میرفتم ردیف اول درست روبروی او مینشستم. انگار که تفاوتی نداشت که موضوع درس چه باشد. هر چه بود احساس میکردم که گویی تشعشع پاکی از نور و عشق دارد مستقیما از سوی آگاهی او به آگاهی من میتابد.

این است نتیجه سالیان سال مدیتیشن و مراقبه عمیق و پایبندی به “دارما”‌(حقیقت و مشیت الهی). همه وجودت تبدیل میشود به یک مبدل تعالی بخش انرژی های اطراف.

نیازی به گفتن نیست که دوره معلمی مدیتیشن (ام.تی.تی) با نایاسوامی دیکشا و نایاسوامی آناندی عالی و پربرکت بود. میتوانید من را در حال تعریف از این دوره اینجا ببینید:

خاطره جالبی از این دوره بیادم میاید. آن موقع دیگر با جمع آدمهای اهل راه معنویت زیاد گشته بودم و اشاره به اینکه فلانی و فلانی یکدیگر را از زندگی های گذشته میشناسند برایم چیز تازه ای نبود. دیدگاهم از صحبتهای این نوعی این بود که اینها صرفا بخاطر جذابیتشان و برای سرگرمی گفته میشود. اما من با گروه ام.تی.تی واقعا این طور احساس میکردم. ما یک هفته بیشتر نبود که همدیگر را شناخته بودیم، اما حس میکردم که اکثر این افراد را طی تمام زندگیم میشناخته ام. میتوانستم خصوصیات اخلاقی و نقاط قوت و ضعف شان را تشخیص بدهم یا حتی پیش بینی کنم. آخر چطور امکان دارد؟ نگاه چشمانشان بدون هیچ دلیلی بسیار آشنا بود.

در این دور و زمان بود که در ذهنیتم داشت تحولاتی رخ میداد. دلم داشت بروی حرفهایی که اهل معنویت به آنها اشاره میکنند، نه به عنوان یک قصه و سرگرمی بلکه یک حقیقت ممکن باز میشد.

زندگیهای گذشته یک فرد کشش و گیرایی پرقدرت خودش را دارد. یک روح، از همان زمان گزینش مکان و زمان و خانواده و شرایط برای به دنیا آمدن مجدد، تحت تاثیر ارتباطاتی که قبلا داشته و موقعیتی که تا آن زمان در طریقت معنوی کسب کرده عمل میکند. اینچنین است که وقتی پانزده نفر از سراسر دنیا برای شرکت در یک برنامه دور هم جمع میشوند، تصور یک ذهن معمولی این است که این یک امر کاملا اتفاقی است. اما یک حس قوی به من میگفت که حکمتی بسیار اساسی تر و عمیق تر و فرای درک و فهم ما دارد همه امور را جلو میبرد. زندگی های متعدد هر روح در کار هستند. مسیر های مرتبط جان های بسیاری در کار هستند. همه و همه دست به دست هم میدهند تا ما را به یک نقطه مکان و زمان برسانند.

یک زمانی داشتم تنش انرژیکی عجیبی را با یک نفر تجربه میکردم. تا آنجا که میدانستم بین ما دو نفر هیچ مشکلی وجود نداشت و هیچ برخوردی اتفاق نیفتاده بود. اما به یک دلیلی، یه محض اینکه آن شخص وارد میشد حس میکردم که یک هوای تاریک و سنگین فورا فاصله بین ما دو تا را پر میکرد. یک روز بعد از ظهر هر دویمان در سالن غذاخوری نشسته بودیم. کمی بعد دیدم که یکی از دوستانم، که خیلی به انرژی های پنهانی حساس است و اطلاعی هم از تنش میان ما دو نفر نداشت، دارد اشک میریزد. از او دلیل گریه کردنش را پرسیدم. جواب داد که در ذهنش دارد برخوردهای تیره و وحشتناک بین ما دو روح را طی زندگیهای گذشته مان میبیند.

تجربه هایی از این قبیل داشتند دید من را نسبت به این مسائل بازتر میکردند: شاید این ها فقط یک نظریه نباشند…

یکی از تاثیرگذارترین لحظاتی که طی این دوره ام.تی.تی گذراندم یک مکالمه ۵ ثانیه ای بود.

دفعات قبلی که به اکسپندینگ لایت آمده بودم دیده بودم که آنجا یک دوره دیگر بنام “کارما یوگا” وجود دارد. کار “کارما یوگی” ها که مدت های طولانی تر آنجا مقیم هستند تمیز کردن و نگهداری از ساختمان آنجاست، البته به علاوه شرکت در کلاس ها و جلسه های مدیتیشن و غیرو. نمیتوانستم تصور کنم که چرا یک نفر به میل خودش بخواهد در این برنامه که با کار سنگین همراه است شرکت کند. با خودم میگفتم که “من اینجا دارم تعلیم یوگا را یاد میگیرم و این بیچاره دارد شستن ظرفها را.”

نایاسوامی تری مورتی نام مدیر برنامه کارما یوگای آنجا است. شناخت زیادی از او نداشتم، فقط در حد چند تا سلام. اما یک دفعه طی مکالمه خیلی کوتاهی که با او داشتم به من گفت: “شاید تو دوباره برگردی، برای دوره کارما یوگا.” جواب دادم: “شاید. از کجا معلوم!” این حرف را جدی نگرفتم و شاید توی دلم هم گفتم: “مگر من مرض دارم که بیایم مفتی کار کنم و یک پولی هم بدهم.”

از قضا یک ماه بیشتر نگذشت که باز به اکسپندینگ لایت برگشتم، اما این بار نه برای شرکت در یک کلاس بلکه برای گذراندن دوره کارما یوگا، به قصد طی کردن مراحل عضویت برای زندگی کردن در آناندا ویلج! (برای سکونت در این ویلج باید ۳ ماه دوره کارما یوگا را گذراند.)

بقیه داستان بماند برای دفعه بعد. بعدها دفعات دیگری هم شاهد قدرت پدید آورنده حرف نایاسوامی تری مورتی بودم. این هم نیروی دیگری است که سالیان سال مدیتیشن و مراقبه عمیق و پایبندی به دارما برای یک جان به ارمغان می آورد: انجام هر حرفت برای دنیای هستی واجب میشود!

بخش ۱۴: نوشته شده در ستارگان

دفعه دومی که به آناندا ویلج برای دوره آموزش مربیگری یوگا رفته بودم، چند ساعتی از برنامه بسیار سنگینی که داشتیم زدم تا به دیدن نجوم شناس دهکده بروم. هیچ وقت علاقه یا توجهی به ستاره شناسی و طالع بینی و فالگیری و این چیزها نداشتم. اما آنقدر اینجا از دیگران در مورد این مرد تعریف شنیده بودم و آنقدر به من سفارش شده بود که حتما پیش او بروم، دیگر حسابی کنجکاو شده بودم.

اگر از بقیه در مورد ظاهر او نشیده بودم، حتما وقتی وارد دفتر او شدم، که اتاق جداگانه ای است در خانه اش در چند کیلومتری آناندا ولیج، حسابی جا میخوردم. او مردی آمریکایی با قد بلند و هیکلی بزرگ است، و هرگز کسی نمیتواند حدس بزند که او یک نجوم شناس شاخه ودایی (هندی) است.

وقتی داشتم وارد دفترش میشدم هیچ دید و انتظاری از نجوم شناسی و اینکه قرار است چه بشنوم نداشتم. اما وقتی جلسه تمام شد و داشتم بیرون میرفتم با خودم میگفتم: “خوب. همه این چیزها واقعی است!” برایم کاملا روشن شده بود که نجوم شناسی (از نوع واقعیش) حقیقت دارد و پرقدرت است و دانستن آن هم برای هر شخص بسیار لازم. با خودم فکر کردم که اگر همه از جدول نجومی خود و اهمیت آن در زندگیشان با خبر میشدند، چه راهنمای بزرگی میتوانست در زندگیشان باشد و حتی شاید زندگیشان را میتوانست متحول کند.

تصور قبلی من از یک جلسه نجوم شناسی یا طالع بینی چیزی مثل این بود که “تو دو سال دیگر دچار مریضی سختی خواهی شد و سه سال دیگر با کسی آشنا میشوی و سه بچه خواهی داشت…” اصلا این طوری نبود. این مرد، مثل دیگر ساکنین پیشکسوت اینجا یک پیرو یوگاناندا و طریقت کریا یوگاست. انسانی دانا و پرتجربه است که با خط گوروهایمان در ارتباط است و صرفا با شما نصیحت و مشاوره میکند. او یک ستاره شناس بارز هم هست که از سوامی سری یوکتشوار (گوروی یوگاناندا که خود استاد نجوم شناسی ودایی بوده) الهام میگیرد. به علاوه او این مشاوره را بنا به جدول نجومی هر شخص و بنا به اینکه در کدام دوره (داشا) ی زندگی باشد تطابق میدهد. کارش پیشگویی نیست. اما میتواند به شما پند و پیشنهاد و هشدار بر اساس جدول نجومی و دوره فعلیتان بدهد.

من قبلا خیال میکردم که طالع نجوم شناسی هر نفر بر اساس این است که چه وقت به دنیا آمده باشد. مثلا فکر میکردم که اگر کسی در ماههای تابستان به دنیا آمده باشد به احتمال زیاد آدمی پر انرژی از آب درمیاید، و یا غیرو. اما حالا فهمیدم که قضیه بر عکس است. یک روح، طی زندگی های گذشته ای که داشته، خود به خود یک سری خصوصیات و گرایشها و خواسته ها از آن خود دارد. به این خاطر، وقتی که میخواهد در بدنی دیگر متولد بشود، شرایط زمانی و مکانی و نجومیی را انتخاب میکند که با آن خصوصیات و گرایشها بیشتر از همه تطابق داشته باشد.

پس این نیست که هر کسی که در ماه لیبرا (مهر)، که من در آن هستم، زاده شود یک خصوصیات خاصی میگیرد. بلکه آن روحی که چنان خصوصیاتی را داراست، یک وقت خاصی را در یک سال، که مربوط میشود به یک موقعیت خاص ستارگان و سیاره ها در آسمانها که با گرایش ها و آرمانهایش مطابقت دارند را انتخاب میکند. این شرایط هستند که تعیین میکنند که یک شخص در چه سنینی وارد چه دورانی از زندگی خواهد شد، که امری است بسیار پر اهمیت و قابل ملاحظه.

شاید بپرسیم آخر موقعیت یک ستاره دوردست چه تاثیری میتواند در زندگی یک جان در این زمین داشته باشد! خوب، منظومه شمسی در واقع یک انعکاس یک منظومه در درون ماست. در وجود ما یک مرکزهای انرژیکی هستند که با هم بدن آسترال (نجومی) ما را تشکیل میدهند، که زیر بدن فیزیکی ما پنهان است و حاوی احساسات و خصوصیات و روحیه ماست. هر کدام از این مرکز ها خصوصیات و گرایش های انرژیکی خودش را دارد که در یک سیاره یا صور فلکی خاصی منعکس میشوند.

مجموع شرایط و موقعیت همه ستارگان در یک زمان خاص، خود حاوی یک انرژی و حال و هوای منحصر به فرد است. این تغییرات پنهانی انرژی را ما در یک شخص یا در غالب انرژی همگانی تا حدی (بسته به میزان حساس بودن هر یک از ما) میتوانیم حس و تجربه کنیم. خوب من بهتر است بیشتر از این در این موارد چیزی ننویسم چون واضح است که چیز زیادی در مورد این مباحث نجومی نمیدانم. اما واقعا تامل در مورد تطابق و ارتباط هستی درون و برون آدم را از شگفتی از خود بیخود میکند.

خیلی از چیزهایی که ستاره شناس من از جدول نجومیم گفت برایم بسیار آشنا بود. بنا به علامت صعودی (rising sign) که دارم، طبع من آرام و درون جو است و احتمالا طی زندگی های گذشته هم پیرو مدیتیشن بوده. اما چیز خیلی جالبی که او به من گفت این بود که من در سن ۳۰ سالگی وارد یک داشا‌(دوره زندگی)، که ۱۸ سال طول دارد، شدم که خاصیت غالب آن گرایش به رابطه با دیگران است. منظور از رابطه اینجا تنها از نوع عاشقیش نیست، بلکه کلا یک گرایش برای رد و بدل و همکاری و خدمت با دیگران. حرفش به نظرم کاملا حقیقت داشت. بر خلاف طبیعت آرام و گوشه گیرم، با وارد شدن به سالهای سی من خیلی بیشتر با دنیای بیرون فعال شده ام. خواست معلم شدن و نوشتن و غیره همه نشانی از این جریان هستند. همچنین جالب است که من تنها رابطه عاشقانه ای که داشتم دقیقا از زمان شروع این داشا شروع شد، که از زمان معمولش خیلی دیر تر است!

ملاحظه تاثیر این دوره روی مدیتیشن هایم هم برایم جالب بود. طی این دوره مدیتیشن برایم مشکل شده بود، چون انرژی غالبم بسوی بیرون بود و میخواست که فعالیت و حرکت بکنم. نیروی خلاقی مرتب به من الهام انجام این کار و آن کار را میداد. نصیحت او برای این دوره زندگیم این بود که روی کیفیت مدیتیشن و نه کمیت آن تمرکز کنم. اما او به من نصیحت کرد که لازم است که مرتب به درون بروم و با مادر هستی و گوروهایمان ارتباط برقرار کنم، تا بتوانم به شایستگی به دیگران خدمت کنم.

او نکات بسیاری را در مورد جدول نجومیم به من گفت . اما از همه بالا تر، آنچه به من اطمینان خاطر داد این بود که جدول من نشانگر راه یوگا و جویندگی برای لایتناهی و همین طور یک خواست قوی برای خدمت به دیگران است. او گفت که، اگر بعضی شرایط در جدول من وجود نداشتند، من هرگز شغل پردرآمدم را برای رفتن این راه ترک نمیکردم.

او همچنین به من خبر داد که طی یک دوره یکسال آینده قرارست که تحولات مثبت زیادی داشته باشم. این هم درست از آب درآمد. طی این مدت تحولات زندگیم سرعت گرفتند و آخر سر به ترک من از لوس آنجلس و ساکن شدن در جامعه معنوی آناندا ویلج انجامیدند.

و این تحولات همچنان ادامه دارند!

“جای گورو!” (پیروز باد گورو)
بخش ۱۵: بندهای آخری پاره میشوند

دوره کلاسهای معلمی مدیتیشن در اکسپندینگ لایت و آناندا ویلچ گذشت و به لس آنجلس برگشتم. هیچ خبر نداشتم که قرارست تنها یک ماه بعد به آنجا برگردم، اما این بار برای اینکه آنجا بمانم! داستانش این بود:

قسمتی از روزهایم را در کافه های مورد علاقه ام با نوشیدن “چای” (چای با ادویه های هندی) و کار روی پروژه های نوشتنی و ترجمه صرف میکردم. چند ساعتی را هم برای انجام جلسه های یوگا و مدیتیشن و کلاس ها به مرکز آناندا میرفتم. عصر ها هم به پارک محل میرفتم تا در طبیعت تمرین یوگایم را انجام بدهم.

برای پیدا کردن کار تدریس یوگا و مدیتیشن هم داشتم بیشتر وقت میگذاشتم. جلوی هر استودیوی یوگا که سر راهم میدیدم می ایستادم و رزومه ام را به آنها میدادم. این کار را بیشتر به حساب کم نگذاشتن انجام میدادم، اما میدانستم که اتفاق اینکه کسی به استخدام من علاقه نشان بدهد، بخاطر نداشتن تجربه کافی، بعید خواهد بود.

منطقه جنوب کالیفرنیا بخاطر نوعی انرژی راحت و بیخیالش برای من همیشه گیرایی خاصی داشته. دوره تخصصی دانشگاهم را در لس آنجلس گذرانده ام و بعد از آن در این شهر نزدیکی دانشگاه کار میکردم. حالا هم که جمع و خانه معنوی خودم را در همین شهر پیدا کرده بودم. به همین خاطر هیچ وقت حتی فکر اینکه روزی بخواهم از اینجا بروم هم به ذهنم خطور نمیکرد. آخر چرا بخواهم چنین کاری بکنم؟ اما طی این دوره بود که مادر الهی کار مقدماتی آماده سازیم را برای ترک این شهر آغاز کرد.

از زندگی روزمره ای که برای خودم درست کرده بودم خیلی راضی بودم. اما یک چیزی اذیتم میکرد. با اینکه آنقدر پس انداز کرده بودم که میتوانستم دو سالی بدون حقوق زندگی کنم، باز هم خرج کردن ۳۰۰۰ دلار در ماه (کرایه خانه ام خودش ۲۰۰۰ دلار بود) و داشتن هیچ گونه درآمد برایم کمی نگران کننده بود. اما این روند را همچنان ادامه میدادم، چون مشخص بود که داشتم یک دوره مهم و انتقالی را طی میکردم.

به علاوه متوجه شدم که در زمینه فعالیتم در مرکز آناندا دارد تغییراتی پیش میاید. همانطور که قبلا اشاره کردم، داشتم آنجا یک کلاس مباحثه درباره کتاب “زندگینامه یک یوگی” برگزار میکردم، که طرفدار زیاد داشت و ۶ ماهی از آغازش گذشته بود. اما وقتی از مدیران مرکز شنیدم که میخواهند بجای این کلاس یک برنامه فصلی برگزار کنند برایم جای تعجب داشت. به چه علت باید یک کلاس موفق و هم برای خودم و هم دیگران روح بخش را متوقف کنیم؟

خوب، این اشاره پنهانی برای من کافی نبود. برای همین مادر الهی تغییرات دیگری را بسویم راهی کرد.

آن زمان من در برگزاری کلاس ها و اداره مرکز کمک دست اصلی ناریان و دارمادوی (مدیران مرکز آناندا) شده بودم و در مورد اموری که انجام میدادم احساس مسئولیت میکردم. همین وقتها بود که از آناندا ویلج خبر رسید که قرار است یکی از برادر های جوان مانک (راهبه) آنجا برای زندگی به لس آنجلس بیاید و در کارهای مرکز کمک کند. بزودی او به تدریس کلاس ها و انجام خدمت در مرکز مشغول شد.

حالا با متوقف شدن جلسه مباحثه و آمدن برادر مانک مان، که تمام وقت در مرکز خدمت میکرد، یکدفعه احساس کردم که دیگر بودن من آنجا خیلی ضروریتی ندارد! طی همین روزها بود که بار دیگر یک برق هدایت الهی به من الهام شد.

بخاطرم نمیاید که وقتی این فکر به ذهنم خطور کرد کجا بودم. بعید نیست که آن، مطابق معمول زندگیم در لس آنجلس، در حال رانندگی بود. صدایی در سرم زمزمه کرد: “خوب، خیلی هم خوب است که برای خودت وقت ایجاد کرده ای تا روی نویسندگی کار کنی، اما چرا خودت را به جایی دیگر منتقل نمیکنی که خرجت کمتر باشد و پس اندازت را اینقدر سریع تمام نکنی؟”

فکری یک-لحظه ای بود. حالا که مسئولیت خاصی در آناندا لس آنجلس نداشتم، متوجه شدم که مادر هستی آخرین چیزی را هم که مرا به زندگی در اینجا وصل میکرد را قطع کرده. حالا میتوانستم جایی دور افتاده تر با اجاره ای بسیار پایین تر زندگی کنم. تازه اگر قرارست که کار نویسندگی را ادامه بدهم، بودن در جایی ساکت و آرام مناسب تر خواهد بود. به علاوه کار تدریس یوگا و مدیتیشن را میشود هر جایی دنبال کرد.

خوب حالا با توجه به اینکه چند ماه گذشته کجا بودم میتوانید به آسانی حدس بزنید که فکر رفتن به چه مکانی اول از همه به مغزم خطور کرد. فکر کردم که میتوانم در اتاقی در ویلای ناریان و دارمادوی که نزدیک آناندا ویلج است و دفعه های پیش آنجا مانده بودم بروم. خاصیتی که آن خانه داشت این بود که آنجا میتوانستم ساتسانگ (جمع دوستان معنوی) خودم را به دلیل نزدیک بودنش به جامعه آناندا ویلج داشته باشم، اما بخاطر کمی دور تر بودن از ویلج آنجا خلوت تر و دور افتاده تر بود که برای نویسندگی ایده آل است.

چند روزی بعد برای یک برنامه سکوت و خلوت گروهی (seclusion) با دارمادوی و ناریان و دیگران به یک ویلای جدید آناندا در شهر بیابانی بیست و نه نخل کالیفرنیا رفتیم. آنجا بود که بعد از اتمام این برنامه فکرم را با آن دو در میان گذاشتم. حالا که این مکان دور و افتاده و بیابانی را دیده بودم و به این فکر افتادم که شاید بتوانم در این خانه زندگی کنم، به آنها گفتم که تصمیم دارم برای زندگی به آناندا ویلج بروم، یا شاید بتوانم که اینجا در این خانه بمانم.

ناریان و دارمادوی با مهربانی به حرفهایم گوش دادند و گفتند که کاملا در تصمیمم برای ترک آنجا از من پشتیبانی میکنند. گفتند که امکان زندگی در این خانه صحرایی که تازه خریده بودند هست، اما پیشنهاد کردند که به آناندا ویلج بروم، چرا که آنجا میتوانم رشد و آمادگی معنوی خودم را بیشتر و سریعتر پیش ببرم. دارمادوی به علاوه گفت که با ماندن من در ویلایشان در آنجا مخالفتی ندارد، اما چیزی به من گفت که انتخاب را کاملا برایم روشن کرد. گفت که سوامی (کریاناندا، معلم و استاد همه ما و موسس آناندا ویلج) اگر اینجا بود به من تاکید میکرد که به عنوان یک عضو کامل در خود ویلج زندگی کنم و در جامعه آنجا شرکت داشته باشم. برای زندگی در خود آناندا ولیج یک پروسه را باید طی میکردم، که اولیش چند ماه شرکت در برنامه کارما یوگا در اکسپندینگ لایت بود. خلاصه گفتند که پیشنهادشان این است که خودم را کاملا وارد زندگی آنجا بکنم، بجای اینکه، بر خلاف تجسمی که داشتم، آن نزدیکی ها زندگی کنم و در حاشیه جامعه باشم. خود نارایان و دارمادوی خیلی سال پیش همین پروسه را طی کرده بودند و پیش از آنکه برای خدمت به لس آنجلس فرستاده بشوند، سالهایی را در ویلج زندگی کرده بودند.

با شنیدن حرفشان راه برایم روشن شده بود. احساس قلبیم به من میگفت که این قدم درست بعدی من است. از آنها تشکر کردم و همین طور از مادر الهی، بخاطر آوردن تغییرات در مرکز لس آنجلس برای هول دادن به جلو و حرکت بسوی قسمت بعدی راه جانم.

خلاصه برای شروع برنامه کارما یوگا در نوامبر ۲۰۱۵ ثبت نام کردم. آنجا بود که حرفی که تریمورتی چند هفته پیش به من گفته بود بیادم آمد: “شاید تو دوباره برگردی، برای دوره کارما یوگا.” عجب! تری مورتی من آمدم!

اتفاق جالبی که افتاد این بود که درست روزی که تصمیم گرفتم برای زندگی در آناندا ویلج لس آنجلس را ترک کنم، یکی از استودیو های یوگا با من تماس گرفتند و من را برای مصاحبه دعوت کردند. فکر میکنم با این اتفاق مادر الهی میخواست به من بفهماند که از استخدام برای تعلیم یوگا خبری نشده بود بخاطر اینکه برنامه دیگری برای من داشت. اما در هر حال، به این خاطر که در گشتن برای کار وقت و انرژی گذاشته بودم، باز هم بالاخره چیزی متقابلا دریافت کردم. مصاحبه ای بود برای تدریس یوگای وینیاسا که من در آن تعلیمی نداشتم و نمیتوانستم تدریس کنم. اما به هر حال خوب بود که بار دیگر تجربه کردم که نتیجه انرژی گذاشتن همیشه دریافتن انرژی است.

چقدر زیاد برای ما اتفاق می افتد که هیچ چیز مطابق میل و برنامه انجام نمیشود، اما دست آخر معلوم میشود که دقیقا آنچه که باید انجام میگرفت انجام شده. اما وقتی ما این حقیقت خواست و برنامه الهی را خوب درک میکنیم و با آن هوشیارانه و شاداب همکاری میکنیم، کارها حتی راحت تر از آن انجام میشوند.
بخش ۱۶: به خانه میایم

نوامبر ۲۰۱۵ برای بار سوم در یک سال و اینبار برای ماندن به آناندا ویلج رسیدم. قرار بود که پروسه عضویت در جامعه آنجا را با برنامه سه ماهه کارما یوگا در موسسه یوگا و مدیتیشن آنجا شروع کنم.

خانه کجاست؟

یک از اعضای آناندا این داستان را در کتاب “سوامی کریاناندا، آنطور که ما شناخته ایم” در مورد برخوردی که با سوامی کریاناندا داشته مینویسد:

“سوامی جی دوباره به دیدار ما آمده بود و یک کادوی کوچک برای من با خودش آورده بود. وقتی که داشت آنرا به دستم میداد، به چشمهایم خیره شد و گفت: ‘هیچ وقت فراموش نکن که خانه ات کجاست.’ وقتی که گفت ‘خانه’ میدانستم که مقصودش فقط این مکان بنام آناندا نیست. بلکه این واقعیت که ‘خانه استاد است. خانه خداوند است.'”

همین تازگی ها دوی، که به همراه جیوتیش در نقش رهبران معنوی آناندا خدمت میکنند، بعد از بازگشتشان از یک بازدید طولانی از جوامع آناندا در ایتالیا و هند یک اشاره مشابهی میکرد. میگفت که از دیدن چشمان درخشان مردم اینجا در آناندا ویلج خیلی خوشحال است، که برای او یاد آور این هستند که خانه کجاست. منظورش این بود که خانه آن سروریست که در چشمها دیده میشود.

 

خانه یک مکان نیست. بلکه جایی است که جان و روح آدم با آرامش مینشیند، پس از اینکه راهش را بسوی آرامش و سرور و عشق مطلق پیدا کرده. جایی است که دانستن یک دانستن درونی و قلبی است و یک رضایت باطنی ماندگار، شادی همیشه تازه و بدون تغییر با گذشت زمان و مکان یا شرایطی که بسراغ انسان میایند. وقتی است که میدانی که هیچ چیز از دنیای بیرونی به واقع اهمیتی ندارد، بجز چیزی که کمک میکند که یک روح از اسارت آن رها شود.

من همان لحظه ای که برای اولین باز در آشرام آنزمان آناندا لس آنجلس قدم گذاشتم خانه خودم را پیدا کرده بودم. بعضی مواقع افراد فامیل از من میپرسند: “کی قرارست که سر کارت برگردی؟” یا “نزدیک پدر و مادرت زندگی کنی؟” جوابشان میدهم: “خانه من اینجاست.” احتمالا آنها فکر میکنند که منظور من آن منطقه ایست که آناندا ولیج نام دارد و در کوهپایه های سیرا نوادای شمال کالیفرنیا واقع است.

خوب، آن دست من نیست. من و هر کسی آزاد است که جایی باشد که باید باشد. آنجا که من به گورویم خدمت میکنم، همانجا خانه من است.

حالا دو سالی هست که اینجا زندگی میکنم. نمیتوانم بازگو کنم که خانه نامیدن این جامعه معنوی آناندا ویلج چقدر شیرین است. من که همه عمرم را در شهر ها زندگی کرده ام، هرگز نمیتوانستم تصور کنم که زندگی در چنین جایی چگونه است. تصور کنید که برای آخر هفته در در کوه و جنگل کمپ کرده اید، اما با یک خانواده ۲۰۰-۳۰۰ نفری، و هر روز سال و هر سال. و ما از روی اتفاق با هم همسایه نشده ایمو بلکه مسیر زندگی ما را به کنار هم رسانده چون آرمانی یکی داریم: زندگی ساده و فکری متعالی، و بالا تر از همه عشق به یک پرتو نور الهی در قلبهایمان است. برای همیشه ممنونم، سوامی جی، همیشه و همیشه!

در قسمت بعدی از تجربه ام در برنامه کارما یوگا در اکسپندینگ لایت برایتان تعریف میکنم.

شعر و ترانه “خانه یک کوهپایه سبز است” از سوامی کریاناندا:

خانه یک کوهپایه سبز، خانه یک باد است.
که خیانت را با خودش دور میراند.
خانه دانستن این است که بهشت نزدیک است.
خانه آخر دعواهاست.
خانه لانه قلب است، خانه آنجاست که هستم.
هیچ چیز نور جانم را نمیتواند خاموش کند
خانه برای همیشه است. خانه امروز است.
خانه دلی است که کامل است.
اغلب خواب میبینم که زندگی یک نمایشنامه است.
خنده بی تمام و آسمانی که هرگز تار نمیشود.
اما وقتی در سکوت هستم و از هر نگرانی رها،
میبینم که خانه ام همه جاست.
خانه یک کوهپایه سبز، خانه یک باد است.
که خیانت را با خودش دور میراند.

بخش ۱۷: با فراموشی خود است که بزرگ میشوی

قبلا از یک حالت “سبکی” که در برای اولین بار در ۱۸ سالگی حس کرده بودم نوشتم. سال آخر دبیرستان و کنکوری بودم. میدانید که رقابت کنکور چگونه است و چه آمادگی و درس خواندنی لازم دارد. برای موفقیت در آن وسط سال مدرسه رفتن را رها کردم تا بتوانم طی وقتی که بجای رفت و آمد هدر میرفت هم درس بخوانم.

حالا شما شاید اینرا بخوانید و گمان کنید که لابد این دوره برای من خیلی سخت و استرس دار بوده. کاملا برعکس! چه چیزی درباره این سال بود که مرا به حالی سبک،‌ آرامشی عمیق و حواسی کاملا حاضر در هر لحظه آورده بود؟

حالا که فکر میکنم دلیلش را سادگی آن مقطع از زندگیم میبینم (تنها یک هدف و هیچ برنامه دیگری) که مرا به مکان سرور بودن در لحظه ها آورده بود. تمرکز عمیقی بود روی تنها کاری که جلوی رویم داشتم، یعنی دادن کنکور، و اثری از هیچ دغدغه و هدف دیگری در زندگیم نبود. هیچ. چنین فکری نمیکردم که “باید تعادل در زندگی داشته باشم” و به این خاطر برنامه های مختلف سرگرمی و رابطه ها و کتاب و غیرو به زندگی روزمره ام اضافه کنم. اصلا. فقط و فقط یک چیز.

“سادگی”، “تمرکز تمام روی یک نقطه”… خوب، اینها به نظرم آشنا میایند!

آها! این ها همان چیزهایی هستند که راه معنویت میخواهد! اینها خصوصیاتی کلیدی هستند در راه رسیدن به خداوند.

پیش تر همچنین گفته بودم که این حالت خوب را زود از دست دادم، و دوباره به آن دست پیدا نکردم تا در سن سی و چند سالگی. چند مدت بعد از اینکه در دانشگاه بالا رتبه ای قبول شدم با خانواده به آمریکا مهاجرت کردیم. با شروع زندگی و دانشگاه در آمریکا، خیلی زود خودم را در سرزمین امیال و موفقیت ها گم کردم. خودم را به عنوان وجود فیزیکی و احساسی و موفقیتهای تحصیلیم میشناختم و تعریف میکردم. شادی جایی در این تعریف نداشت. چیزی فراموش شده بود. آن هدف در داشتن مشغولیت به صرف مشغولیت گم شد.

اما در آغاز ایت بلاگ برای شما تعریف کردم که چطور رویدادهای زندگیم مرا بپای گورویم رساند، کسی که مرا دوباره با حالت آرامش و سرور درونیم آشتی داد.

زندگی در آناندا ویلج را باید با ۳ ماه خدمت به عنوان یک “کارما یوگی” در موسسه یوگا و مدیتیشن اکسپندینگ لایت شروع میکردم. چیز زیادی در موردش نمیدانستم. کنجکاو بودم اما انتظار خاصی نداشتم. نگو که قرارست در این دوره خوشحال ترین دوره زندگیم را تجربه کنم!

برنامه ساده بود. صبح زود بیدار. شرکت در سادنا (تمرین های معنوی) ی یوگا و مدیتیشن. بعد یک کلاس در یکی از زمینه های یوگا. بعد بسوی آشپزخانه برای تبرک آن و غذای روز. بعد هم انجام شیفت روزانه از جمله ظرفشویی و تی کشیدن و جارو و بردن آشغال. عصرها دوباره سادنا و شاید هم یک برنامه مثل کلاس مرید بودن یا برنامه سرود معنوی (کیرتان). تکرار این برنامه هر روز برای چند ماه.

این طوری بود که سرور از دست رفته دوباه به سراغم آمد. مردم از “وجود شاد” من صحبت میکردند. من؟ شادی؟ من که هیچ وقت خودم را یک آدم شاد و شادی آور حساب نمیکردم. بالعکس را خودم را آدمی اغلب توی فکر و کمی افسرده میشناختم.

این چیست در مورد شستن توالت که برای من شادی آور بود؟

حالا میبینم که دلیلش همان کلماتی است که اول این بلاگ آمدند: “سادگی”، “تمرکز تمام روی یک نقطه”، روی خدا. خداست که فعل را بواسطه شما دارد انجام میدهد، خداست که مقصود فعل است، و هر که سر راهمان میاید هم کسی نیست جز خدا. کارما یوگا تمرین و دریافتن این حقیقت است که “ما کاری نمیکنیم. ما اصلا وجود نداریم.” این “خداست که به خدا خدمت میکند.”

این مصاحبه سوامی کریاناندا (شاگرد مستقیم پرامهانسا یوگاناندا) و جواب بی درنگ او را به سوال “مهمترین چیزی که یوگا به شما یاد داده چیست؟” ببینید:

و این هم صحبت مشابه موجی (شاگرد یک از استادان یوگا رامانا مهاراشی) :

برنامه کارما یوگا، بخصوص مشغولیت در کارهای ساده، به من این موقعیت را دادند که خودم را فراموش کنم. منظورم از “خود” اینجا چیست؟ مقصود “ضمیر نفس” است: ذهن و فکرم، هوشم و تعریف ها و وابستگی های شخصیم. آنجاست که سرشت راستین من بیرون میزند، یعنی عشق و نور و سرور.

خدا راه دوری از اینجا و این حالت نیست.

یوگاناندا میگوید: “خدا ساده است. این همه چیزهای دیگر است که پیچیده اند.”

—-
پایان.

Advertisements

7 thoughts on “چگونه شد که ساکن یک دهکده یوگا به نام آناندا ویلج شدم

  1. تجاربی که کسب کردید بسیار عالی بود و خواندنی ! اصولا داستان خواندن را دوست ندارم ولی اینبار با توجه وتمرکز داستان راه معنوی شما را خواندم و لذت بردم شاید چون سالهاست در راه یوگا و مدیتیشن فعالیت میکنم و همیشه در ارزوی رفتن و ماندن در دهکده ای ارام و زیبا بودم تیتر داستان مرا تا ناکجا اباد برد باشد که انواره الهی قلبتان را نورانی و راه زندگیتان را هموار سازد موفق و شاد باشید

    Like

  2. سلام
    از خوندن داستان زندگی و تغییر مسیرتون بی نهایت متاثر شدم، الان که این کامنتو می نویسم اشک توو چشام جمع شده، من در پی یافتن یه گورو به پیج شما راهنمایی شدم، من الان دقیقا شرایط شما رو دارم، منم مهندس کامپیوترم و توو واحد شبکه ی یه شرکت کار می کنم و دانشجوی ارشد شبکه دانشگاه خواجه نصیر،حدود سه ماه پیش احساس کردم که باید تغییری اساسی در زندگیم بدم، با خودم گفتم من باید ثروتمند بشم، شروع کردم به سرچ در مورد موفقیت و ثروت و به یه سایتی پیش چشام بزرگ شد و با اینکه سالهای قبل بارها بهش سر زده بودم و هر دفعه با مقاومتای ذهنی ای که داشتم بدون توجه بسته بودمش ، اما این بار با زیر و روو کردن سایت دیدم این همون چیزیه که می خوام و بسته روانشناسی ثروتش رو خریدم و توو این مدتی که رووش کار می کردم ایده هایی به ذهنم رسید و از بینشون مربیگری یوگا برام بولد شد، من قبلا هاتا یوگا کار کرده بودم اونم از روی کتاب ریچارد هیتلمن، اما هیچ وقت فکر نمی کردم که به چه نوع آگاهی ای می رسم، وقتی کتاب کندالینی یوگای سوامی ساتیاندا ساراسواتی رو خوندم و همینطور کتاب تانترا ی اشو، الان مثل کودکی که مادرشو گم کرده الان دنبال راهی برای وصل شدن به هستی بی نهایتم، قبل از اینکه این آگاهی رو پیدا کنم، بهم الهام شد که دیگه کامپیوتر دنیای من نیست و باید ازش جدا بشم و با ایمان از دانشگاهم انصراف دادم، دقیقا یه هفته پیش وقتی داشتم کتاب کندالینی یوگا رو می خوندم احساس کردم باید رها بشم از تمام غل و زنجیرایی که به اسم قسط و بدهکاری دارم، الان دنبال راهی هستم که بالونمو سبک کنم تا راحت اوج بگیرم، می خواستم برم آشرام اشو توو پونه اما من فقط دنبال مدیتیشن نیستم می خوام انرژی نامحدود درونم فعال بشه و از تمام ظرفیتای وجودیم آگاه بشم و به فراآگاهی برسم، به همین دلیل نیاز به یه گورو هست که با مراقبه ی همراه با پاکتی شات، کندالینی رو بیدار کرد، من ایمان دارم که راهی که در پیش گرفتم راه خوشبختیه و وقتی مطلب شما رو خوندم انگار آب پاکی روو دستم ریخته شد، ممنونم از اینکه حس ها و تجربیاتتون رو به اشتراک گذاشتین، براتون آرزوی موفقیت می کنم

    Liked by 1 person

    1.    سلام دوست عزیزم. من هم خوشحال شدم که دیدم افرادی مثل شما هستند که در حال بیدار شدن هستند اونجا توی ایران. میگن که یک گورو وقتی که شاگرد آماده باشه خودش به سراغش میاد. پس کار ما توی هر لحظه آماده کردنو
      خودمونه، با خواندن، هاتا یوگا و مدیتیشن، رهایی از فکرها، ایجاد فرصت برای ملاقات با معلم و گورو با سفر و دیدن افراد هم فکر و تازه، جاهای تازه، و غیرو.
      به امید تجربه های خوب آینده های زود

      Like

  3. سلام
    الان که یک سال از این نوشته گذشته نظرتون چیه در مورد این راه زندگی؟
    من هفته پیش initiate شدم
    توسط پاراماهاساما پراجاناندا
    راهی شبیه شما طی کردم و هزاران کیلومتر دورتر از جایی که فکر میکردم استاد میتونم ببینم استاد خودش به شهر ما اومد 🙂

    Like

    1. سلام مرضیه. جالبه که الان میپرسی چون در حال ترک اینجا و برگشتن به شهر هستم! الان نظر من اینه که مهم نیست کجا باشی یا با کیا زندگی کنی. اصل اینه که رابطه شخصی و درونی رو با مادر هستی و گورو حفظ و همواره قوی تر کنی. خیلی تبریک میگم برای وارد شدن به یک طریقت عرفانی!    

      Liked by 1 person

      1. چه جالب !
        موافقم هر جا باشی همه چیز رو در درون داری

        امیدوارم موفق باشید و دلشاد

        Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s